<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>کودکانه های زنده یاد سجاد هاشمی</title>
<link>http://saj85.blogfa.com/</link>
<description>داستان های کودکان</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Mon, 07 Dec 2009 13:58:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>مرور</title>
<link>http://saj85.blogfa.com/post-71.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;سجادم ! سلام &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بازم من اومدم تا برات گريه كنم ، اومدم تا براي روزها و لحظات دلتنگي تو به خونه ات سر بزنم ، اومدم تا بگم چقدر تنهام.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;عزيز دلم !از تابستان امسال كمتر به خونه ت سر مي زنم  ! مي دوني چرا ؟آخه هرچي مي گذره نديدن تو سخت تر مي شه .با خودم فكر مي كنم چطوري به جايي برم كه روزي تو براش مي نوشتي ؟چطوري به خونه اي سربزنم كه به قول دوستات صاحب خونش نيست ؟هنوزم مي خوام تو بنويسي ، هنوزم منتظرم تا پست هات رو از بهشت برامون بگذاري ، هنوزم مي خوام صداي نفسهات رو از پس كلماتت حس كنم ، هنوزم دلتنگم .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;سجاد عزيزم !&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;يادت هست اون روزايي رو كه براي امسال برنامه مي ريختيم ؟يادت هست مي گفتيم روز اول مهر بايد چكاركنيم ؟يادت هست به تو مي گفتم :وقتي تو اول راهنمائي بري  ، صادق هم سال اوليه و سمانه  هم ، كلاس سومي ، پس من بايد با سمانه به مدرسه برم و بابا با صادق تو هم هركاري خواستي بكن و مي خنديديم؛ وتو امسال اونقدر بزرگ شده بودي كه اصلا لازم نبود كسي باهات  به مدرسه بياد ، واسه همين من امسال فقط غصه خوردم و روزهاي سختي رو گذروندم و مي گذرونم ، آخه...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;    آخه اين روزها دارم خاطرات پرواز تو رو مرور مي كنم ، ديگه محرم و عاشورا نزديكه و باز دل من عزادار لحظه اي ميشه كه تو چشمات رو براي هميشه به روي من بستي .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ديروز وقتي با گوشي همراهم ، پيام تبريك عيد رو به دوستام مي فرستادم ، يادم اومد از دو سال پيش&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; وقتي مثل اين روزا تو بيمارستان اميد بستري بودي و منم كنارت بودم و روز عيد وقتي پيام رو نوشتم تو در حالي كه هنوز به خاطر بيماريت معذب بودي و نفس نفس مي زدي ،  پيام رو براي اونائي كه ميخواستم فرستادي ؛ يادته مي گفتم : اين گوشي رو بابا براي سالروز ازدواجمون ( عيد غدير ) براي من خريده و تو مي گفتي‌:نخير اين گوشي منه و بايد بهم بديش ؛ اما نموندي و حالا همون گوشي هم براي من شده كوله باري از خاطره .  &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;گل هميشه بهارم !&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;قصه غصه هام راه گلومو بسته و اشك هام رو جاري كرده ، اما چه فايده كه هر چي بگم و بنويسم ذره اي از اين همه درد كم نميشه .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;     پس پسركم ! براي شفاي دلمون دعا كن .&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 313px; HEIGHT: 151px&quot; height=497 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i12.tinypic.com/4d3tkwh.jpg&quot; width=350 align=absMiddle border=0&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 07 Dec 2009 13:58:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=saj85&amp;postid=71</comments>
<dc:creator>saj85</dc:creator>
<guid>http://saj85.blogfa.com/post-71.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خاطره ی تولد امام رضا (ع)</title>
<link>http://saj85.blogfa.com/post-70.aspx</link>
<description>&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.vefagh.co.ir/images/card/09-5/03.jpg&quot; border=0&gt; 
&lt;P dir=rtl&gt;ما جند روز قبل از ميلاد كلاس را تزيين كرديم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;   سرانجام يكشنبه 12/ 09/ 85 يعني تولد آ&lt;FONT color=#006600 size=3&gt;قا امام رضا (ع) &lt;/FONT&gt;شد.ما زنگ اول و دوم  را درس  خوانديم؛ من مقاله اي آماده كرده بودم تا بخوانم ؛ اما يك دفعه لوله ي شوفاژ تركيد. يكي از معلم ها انگشتش را در لوله قرار داد تا آب روي بچه ها نريزد، چون آب جوش جوش بود و اگر روي بچه ها مي ريخت آن ها مي سوختند ؛ ولي الحمدلله به خير گذشت .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;         بعد ما رفتيم و نمايش&lt;FONT color=#00ff00&gt; &quot; ضامن آهو &quot;&lt;/FONT&gt; را نگاه كرديم وپس از آن هم به حياط رفتيم و داخل چادر هايي كه در حياط آماده شده بود غذاي حضرت خورديم ؛ وقتي كه غذا تمام  شد ديديم چادر كثيف شده است  و من ديدم كه &quot; رشيدي &quot; نوشابه اش را در برنج هايش ريخته و صحنه خنده داري شده بود.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; پس از تمام شدن برنامه ها هم به خانه برگشتم و استراحت كردم ( آن روز به ما خيلي خوش گذشت.)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نوشته شده توسط &lt;FONT color=#3366cc&gt;سجاد عزیز&lt;/FONT&gt; در دفتر انشاء (تاریخ : ۱۳/ ۰۹/ ۸۵ )  &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 30 Oct 2009 16:02:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=saj85&amp;postid=70</comments>
<dc:creator>saj85</dc:creator>
<guid>http://saj85.blogfa.com/post-70.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خیابان</title>
<link>http://saj85.blogfa.com/post-69.aspx</link>
<description> &lt;IMG style=&quot;WIDTH: 362px; HEIGHT: 172px&quot; height=264 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://isfahanportal.ir/Files/mazaheri/p_t9.jpg&quot; width=555 border=0&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;سيمين وسارا مي خواستندبه آن طرف خيابان بروند.سارا مي خواست از فروشگاه دفتر بخرد.سيمين گفت:&quot;بيا راه را نزديك كنيم.&quot; سارا گفت :نه،خطرناك است.بهتر است كمي جلوتر وبه سر چهار راه برويم ودر آن جا صبر كنيم تا چراغ راهنمايي براي ماشين ها قرمز شود ومااز خيابان رد شويم.&quot;سيمين كمي فكر كرد وگفت:&quot;باشد ولي به يك شرط&quot; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;سارا گفت:&quot;چه شرطي؟&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;سيمين گفت:&quot;شرطش اين است كه وقتي دفتر من هم تمام شد براي من از آن دفتر هاي قشنگ بخري.&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;سارا خنديدو گفت:&quot;باشد.&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;سيمين هم خوشحال شد كه وقتي دفترش تمام شد از آن دفتر هاي قشنگ مي خرد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;البته او وقتي كمي بزرگترشود ،حتما خواهد فهميد كه رد شدن از بعضي قسمت هاي خيابان براي او چقدر خطرناك است ؛ حتي اگر خواهرش دفتر قشنگ برايش نخرد!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 28 Aug 2009 04:58:30 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=saj85&amp;postid=69</comments>
<dc:creator>saj85</dc:creator>
<guid>http://saj85.blogfa.com/post-69.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>داستان بچه کلاغ</title>
<link>http://saj85.blogfa.com/post-68.aspx</link>
<description> يكي بوديكي نبود‍؛سال ها پيش در باغ بزرگي پرندگان بسياري زندگي مي كردند. در اين باغ ؛كلاغ كوچكي هم بود كه آرزو داشت پرهاي زيبايي داشته باشد. و مي خواست زيباترين پرنده ي دنيا باشد.يك روزكه در باغ پرواز مي كرد به مادرش رسيد گفت ((مامان جون من دوست دارم پرهاي قشنگي داشته باشته باشم .))&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مادرش گفت((عزيزم،تمام كلاغ ها رنگ پرهاي  شان سياه است))&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;    بچه كلاغ گفت : &quot; ولي مادر من اين رنگ را دوست ندارم ،پرنده هاي ديگر مرا مسخره مي كنند.&quot;و رفت تا به بچه كلاغ هاي ديگر رسيد .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;   به آن ها گفت : &quot;بياييد برويم به رنگرزي و رنگمان را عوض كنيم.&quot; بچه كلاغ هاي ديگر حرف او را گوش ندادند و گفتند:&quot;نبايد اين كار را بكنيم ؛ چون كه خداي مهربان ما را اين طور آفريده است &quot;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;     بچه كلاغ ناراحت شد واز پيش آن ها رفت و به رنگرزي رفت وپرهاي خودش را به سطل هاي رنگ زد .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;وقتي در جنگل راه مي رفت همه ي نگاه ها به او خيره شده بود و همه با تعجب به او نگاه مي كردند. تااين كه رفت و رفت تا به مادرش رسيد ؛ ولي وقتي مادرش او را ديد، چيزي نگفت.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;   آن شب وقتي خوابيدخواب ديد تما م فك وفاميل هايش به حمله كرده  مي گو يند :&quot;اين پرنده ي ناشناس را بيرون كنيد،او از مانيست&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;    اوكه خيلي ترسيده بود ازخواب پريدو روزبعد دوباره به رنگرزي رفت ورنگش را سياه كردوقتي به خانه برگشت مادرش وقتي اورا ديد خنديدو به او گفت:آفرين&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;   بچه كلاغ گفت:((مامان جون مگه رنگ سياه رنگ چيست؟ چرا خدا ما را به اين رنگ آفريده است؟))&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مادرش گفت: ((پسرم، رنگ سياه رنگ خانه كسي است كه مارا آفريده است. آيا مي داني چه كسي را مي گويم؟))&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;    بچه كلاغ گفت : ((خدا))&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;    اوآن شب به حرف هاي مادرش فكر كردو فهميد ،چه قدرخوب است كه خداي مهربان همه چيزرادرست آفريده است وروزبعدازمادرش معذرت خواهي كرد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;  &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 06 Jul 2009 16:21:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=saj85&amp;postid=68</comments>
<dc:creator>saj85</dc:creator>
<guid>http://saj85.blogfa.com/post-68.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>درچهارخط بنويس دوست داري چه كاره شوي؟چرا؟</title>
<link>http://saj85.blogfa.com/post-67.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;  امسال سمانه جان در كتاب بنويسيم سال دوم در زير اين عنوان اينگونه نوشته :&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&quot;من دوست دارم &lt;FONT color=#003399&gt;سفالگر&lt;/FONT&gt; شوم .من دوست دارم باگل، ظروف سفالي بسازم . من نمي گويم سفالگري بهترين شغل است ؛بلكه همه ي شغل ها خوب است ؛آدم مي تواند هر شغلي كه به آن علاقه داشته باشد را انتخاب كندو بايد تلاش كند تا درآينده به خوبي وخوشي روزهايش را بگذراند&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;  سجادم!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;  حتما مي داني براي چه اين مطلب را آوردم؛حتما خوب به خاطر داري آن روز را كه تو كتابت را به من دادي و من پاسخت رابه همين سؤال خواندم و از آن چه نوشته بودي تعجب كردم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;يادت هست آن روز به من چه گفتي؟ گفتي تمام دوستانم نوشتند كه مي خواهند فوتباليست يا معلم شوند ،اما تو نوشته بودي:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&quot;من مي خواهم در آينده &lt;FONT color=#cc3366&gt;رئيس جمهور&lt;/FONT&gt; شوم! زيرا با اين كار مي توانم به مردم و كشورم خدمت بيشتري انجام دهم و....&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آن سال من فراموش كردم كتابت را نگه دارم ،اما هيچ وقت جملاتت را فراموش نكردم. هميشه با خودم به آن روزي مي انديشيدم كه تو بزرگ شوي و براي آينده ي شغليت تصميم بگيري ؛ هميشه منتظر بودم كه به تو نوشته ي سال دوم دبستان و همت بلندت در دوران كودكيت  را يادآوري كنم ؛ هميشه.....آخر من فكر مي كردم كه تو آنروز فقط خواسته اي مطلبي را براي پركردن صفحه ي كتابت بنويسي و بس؛اما....&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نمي دانم يادت هست خاطره ي آخرين يكشنبه ي زندگي كوتاهت را وتنها خاطره ي خوب بيمارستان دكتر شيخ را؟ آنروزرا مي گويم كه براي گرفتن مغز استخوان به اتاق ريكاوري رفتيم و توآن درد شديد را بدون كمترين ناله و گريه اي تحمل كردي.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;  آنروز وقتي كار دكتر تمام شد و وقتي قرار شد به اتاق و تختت كه 200 متري فاصله داشت ،برگرديم مانده بودم كه چگونه مي تواني تحمل كني و با پاي خودت به تختت برگردي ،اما ديدم رزيدنت تخصصي اطفال جناب آقاي &quot;دكتر با صبر&quot; مهربانانه و پدرانه تو را در آغوش گرفت و به روي تخت منتقلت كرد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;من از دكتر تشكر كردم و ايشان از اتاق خارج شد و آن وقت بود كه مادران كودكان هم اتاقيت با كمال تعجب گفتند:چه دكتر مهربوني ! آن يكي گفت:چه دكتراي خوبي پيدا مي شن!سومي گفت:.. بي خبر از همه جا گفتم: آخه سجاد آزمايش مغز استخوان داده؛خنديدندو گفتند:مگه بچه هاي ما ندادن ،اما اصلا دكترا حاضر نيستن حتي به اونا دست بزنن چه برسه به اينكه بغلشون كنن .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;گل من ! يادت هست در پاسخ آن مادران متعجب چه گفتي؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خنديدي وگفتي:&quot;آخه دكتر مي دونست من رئيس جمهور آينده ام &quot; و من هم خنديدم و گفتم:&quot; منم مادر رئيس جمهور آينده ام&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;عزيز دلم ! نماندي كه حتي بزرگ شدنت را ببينم چه رسد به.... اما براي هميشه رئيس همه ي وجود داغدار مني.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;سجادم! براي شفاي دلمان دعا كن.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;  &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 11 Jun 2009 17:09:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=saj85&amp;postid=67</comments>
<dc:creator>saj85</dc:creator>
<guid>http://saj85.blogfa.com/post-67.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خاطرات مدرسه</title>
<link>http://saj85.blogfa.com/post-66.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;     مدتي بود كه دنبال بهانه اي مي گشتم تا مدرسه اي كه سجاد عزيزم حدود 4 سال را در آن گذرانده ، ببينم و با يادآوري خاطرات شيرين گذشته ، قلبم را كمي آرام كنم؛و درآخرين پنجشنبه فروردين ماه سال جاري اين بهانه مهيا شدومن براي ثبت نام&quot; صادق&quot; به همان مدرسه رفتم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;در طول مسير، گرچه شوق ديدار، لبخند را برلبانم جاري كرده بود ،اما ناخودآگاه قطرات اشك نيز بر گونه هايم روان شد.   &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آخرين باري كه به مدرسه سر زده بودم ، يك هفته پس از پرواز ناگهاني  سجادم و براي برگرداندن كتاب هايي بود كه او از كتابخانه به امانت گرفته بود؛وامروز.....بچه ها با لباس يك دست در حالي كه رو به قبله ايستاده بودند ،دست برآسمان ،ذكر روز را زمزمه مي كردند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;و من در تلاشي بي حاصل به دنبال سجاد گشتم و شايد هريك از آن بچه ها سجاد من بودند كه با ديدنشان آرام شدم.دلم مي خواست حداقل به دوستانش سربزنم ؛دوستاني كه پدر سجاد مي گفت در روز مجلسش چقدر گريسته بودند؛دلم ميخواست آن دوستش را مي  ديدم كه مديرش گفته بود پس از سجادم تا يك ماه افسردگي گرفته بود؛دلم مي خواست راننده اش &quot;آقاي شاهدي&quot; را ببينم كه چندي قبل از پروازسجادم در يك تماس تلفني از او با نام پسر عزيزش كه خيلي هم دوستش دارد ،ياد كرده بودودلم مي خواست معلمين عزيزش را ببينم .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آن روز من ثبت نام كردم ووقتي از معلمينش سراغ گرفتم ،خوشبختانه معلم كلاس سومش&quot;سركار خانم فرجي زاده&quot; آن جا حضور داشت ؛همان بزرگواري كه تشويق هايش سبب شده بود تا آن سال سجاد من نوشتن را جدي تر بگيرد ؛ و آن قدر اين تشويق ها مؤثر واقع شد كه آن سال هديه ي سجاد در روز معلم ،كتابچه اي بود حاوي داستان هايي كه تا آنروز در وبلاگش نوشته بود ؛ و همان معلم مهربان كه از سجاد هميشه و در هر مناسبتي به نام &quot; نويسنده ي بزرگ &quot; ياد مي كرد در جمع بچه ها از هديه ي سجاد هم به عنوان &quot; هديه اي ماناو هميشگي&quot;تشكر كرده بود .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;زماني كه در روز 7 ارديبهشت براي مصاحبه ، به اتفاق پسرم ،صادق و پدرش دوباره به مدرسه رفتيم،مديرسخت كوش و مهربان مدرسه&quot;جناب آقاي پيروزي&quot; را ديديم و ايشان در ضمن صحبت هايش اشاره كرد كه كليپي را از سجاد و عكس هايي كه در مدرسه داشت،آماده كرده اند و قرار شد تا در صورت امكان نمونه اي از آن را به ما هم بدهندونيز در خلال صحبت هايش اشاره كرد به نامه اي كه سركار خانم فرجي زاده از بين يادگار هاي دانش آموزانش پيدا كرده و به مدرسه تحويل داده است و ما با اجازه ي ايشان، از اين متن نمونه اي برداشتيم كه با توجه به فرارسيدن &quot;هفته ي معلم &quot;در اين فضا به يادگار بگذاريم و مي دانم اگر سجاد مي بود حتما در اين آخرين سال دبستانش از همه ي خادمان به علم و فرهنگ و خصوصا از معلمين فداكار مدرسه ي امام رضا(ع)،تشكر مي كرد و من به نيابت از او خطاب به همه ي معلمين عزيز مي نويسم:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;                                      &lt;FONT color=#00cc00&gt;   هستي تان سبز،روزگارتان سپيد و روزتان مبارك&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; والبته سجاد عزيزم هم در سال تحصيلي 86-85 خطاب به معلم عزيزش چنين مي نويسد:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&quot;به نام خدا&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;سلام معلم من! سركار خانم فرجي زاده&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;من از شما تشكر مي كنم كه به من علم آموختيد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;من وقتي به اين كلاس آمدم هيچ چيز درباره ي شما و درس هايم نمي دانستم ؛ اما وقتي شما با مهرباني ، خودتان را به من معرفي كرديد؛ من شما را شناختم و وقتي شما با مهرباني به من درس داديد ، من درس را فهميدم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;من ناراحت هستم كه مي خواهم از شما جدا شوم ؛ چون من خاطره هاي شيريني در كنار شما داشتم و حيف است اين خاطرات شيرين و قشنگ از ذهنم فراموش شود.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;من پيشاپيش هفته ي معلم را به شما تبريك مي گويم .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;از ايزد دانا ،سلامتي شما و خانواده يتان را مي طلبم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دعا مي كنم كه نامه ي من قابل قبول شما باشد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;در آخر خداحافظي مرا بپذيريد. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خداحافظ .به اميد روزي كه من ،  شما معلم خوب را ببينم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بازهم خداحافظ&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;سجادهاشمي &quot;      &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 02 May 2009 02:16:32 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=saj85&amp;postid=66</comments>
<dc:creator>saj85</dc:creator>
<guid>http://saj85.blogfa.com/post-66.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خواب</title>
<link>http://saj85.blogfa.com/post-65.aspx</link>
<description>&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 400px; HEIGHT: 236px&quot; height=470 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.treegrowersdiary.com/sitebuildercontent/sitebuilderpictures/Summer-tree-fall-tree.jpg&quot; width=400 border=0&gt; 
&lt;P&gt;&lt;B&gt;برای یکی از آفریده های خدا داستانی بنویس:&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;          &lt;/STRONG&gt;  پسری بود به اسم مهدی که همیشه به درختان آسیب می رساند . یک شب او در خواب دید که در شهری است که اصلا درخت ندارد و به جای آن کلی ماشین دارد .او نمی توانست درست  نفس بکشد و شهر هم خیلی کثیف شده بود . .. پسر یکدفعه از خواب پرید .او آنقدر ترسیده بود که به خودش قول داد تا دیگر به درختان صدمه ای وارد نکند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;                                             &quot; نوشته شده در کتاب بنویسیم چهارم دبستان&quot;          &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 27 Apr 2009 01:47:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=saj85&amp;postid=65</comments>
<dc:creator>saj85</dc:creator>
<guid>http://saj85.blogfa.com/post-65.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تحویل سالی دیگر بدون حضورتو</title>
<link>http://saj85.blogfa.com/post-64.aspx</link>
<description>&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 260px; HEIGHT: 237px&quot; height=375 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.justdazzle.com/archives/spring2.jpg&quot; width=399 align=left border=0&gt; نه لب گشایدم از گل ، نه دل کشد به نبید 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چه بی نشاط بهاری که بی رخ تو رسید&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نشان داغ دل ماست ، لاله ای که شکفت&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به سوگواری زلف تو این بنفشه دمید&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بیا که خاک رهت لاله زار خواهد شد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;زبسکه خون دل از چشم انتظار چکید.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سجاد عزیز! در فردوس برین و در جوار کروبیان، برای بهاری شدن دل همه ی مسلمین ،دعا کن.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 19 Mar 2009 19:07:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=saj85&amp;postid=64</comments>
<dc:creator>saj85</dc:creator>
<guid>http://saj85.blogfa.com/post-64.aspx</guid>
</item>
<item>
<title> تولدت مبارک</title>
<link>http://saj85.blogfa.com/post-63.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;سجاد عزيزم! &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نمي دانم صدايمان را مي شنوي وقتي اين روزها يكسره به هم ياد آوري مي كنيم كه تولد توست ؟ نمي دانم ما را مي بيني زماني كه از تو و هديه هايت حرف مي زنيم ؟ نمي دانم به ما سر مي زني و شادي تلخ اين  ايام را در بين ما مشاهده مي كني؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;سجادم!تولد تو، امسال همراه است با ايام ميلاد مسعود پيامبر نورو روشنائي ومن چقدر اين روزها آرزو كردم كاش مي بودي آخر اين چند سال گذشته ، روز تولد تو با ايام حزن و اندوه محرم و صفرهمراه بود و ما هميشه جشني ساده و 5 نفري برايت مي گرفتيم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;گل من!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;جشن تولد 9 سالگيت را به خاطر داري؟ ما كه هر چند وقت يكبار فيلم آن را مرور مي كنيم. يادت هست به بهانه بازي هاي رايانه اي تو را به طبقه بالا فرستاديم و خود، سوروسات جشني كوچك را به راه انداختيم ؛ و وقتي كه صدايت زديم و وقتي چشمت به كيك و شمع و ... افتاد ؛ ذوق زده و به زبان برره اي – فيلم مهران مديري – گفتي : ها! خودم ودانستم ؛ وفهميدم كه شما چه مي كنيد! و ما خنديديم و 4 نفري برايت خوانديم:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;       تولد    تولد    تولدت مبارك                          بيا شمعا رو فوت كن كه صدسال زنده باشي&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;و ما تكرار كرديم و تكرار كرديم و از صميم جان برايت آرزوي صدسال زندگي كرديم؛ اما نمي دانستيم كه اين آرزوي ما حتي براي يك سال ديگر هم برآورده نمي شود چه رسد به صدسال ديگر؛و ما نمي دانستيم كه تولد 10 سالگي تو بايد بر سر مزارت باشد و ما نمي دانستيم كه همه ي آرزوهايمان براي تو رو به خاموشي است.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;عزيزم!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;كاش مي دانستي كه ماهم مثل همه ي پدرو مادر ها چه خوابهاي قشنگي برايت ديده ايم؛كاش مي دانستي كه چه آرزوهاي بزرگي برايت داريم؛ كاش مي دانستي و به اين راحتي تركمان نمي كردي.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;فرشته ي آسمانيم! ديروز وقتي كتاب و دفترهايم را جابجا مي كردم چشمم به يكي از دفاتر خاطراتم افتاد ؛ دفتري كه آخرين برگش نوشته اي است كه در آن روزها و به خاطر هشداري كه پزشك معالجم داده بود، به جاي وصيت نامه يا چيزي شبيه اين ؛دور از چشم همه نوشتم تا شايد خاطره اي باشد از من براي شما . اما حالا و در اين فضا مي خواهم برايت بخوانم  و بنويسم تا گوشه اي از آمال تحقق نيافته و سوخته ام را بشنوي:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&quot;سجاد عزيزم! فرزند نازنينم!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;با توام ؛ توئي كه سالهاست به بوي تو سرمستم و با لحظه ،لحظه نشستن و برخاستن با تو شادان.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;عزيزدلم! پنج سال و اندي است كه به چراغاني دلم آمده اي و همرام وهمدم تنهائيهايم گشته اي. توآن عزيز مني كه در نخستين سال پيوندم،بر شيريني زندگيمان افزودي و با آمدنت گل لبخند را بر لبان ما جاري كردي؛ غلو نمي كنم ، باور كن راست مي گويم، توآمدي و همنشين ما و بخصوص من گشتي و اكنون فرزند نازنينم، نمي دانم در تمام اين لحظات كه سعي برخوب تربيت كردنت داشتم، چگونه با تو برخورد كرم؟ نمي دانم آيا سختگيريهايي را كه نسبت به تو جاري نمودم برمن مي بخشي يا نه؟نمي دانم آيا لحظات در كنار من بودن را به خاطر خواهي داشت و يا همه را به باد فراموشي خواهي سپرد؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اما عزيزم! باور كن خيلي دوستت دارم و داشته ام و هميشه نگران آينده ي تو هستم. هميشه آرزو مي كنم شاهد رشد تو به بهترين نحو باشم و نمي داني چقدر كيف مي كنم وقتي ديگران از هيبت و مهرباني و ادب و عرفان تو مي گويند و من آرزو مي كنم كه تا هميشه اينها و صدبرابر اينها را داشته باشي.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دلم مي خواهد همچون يك فرزند مهربان همراه پدرومادرت باشي و چونان يك برادررفيق،همراز خواهر و برادرت؛دلم مي خواهد چه من باشم و چه نباشم از مهرورزي به ديگران وبخصوص خانواده ات دريغ نكني؛ دلم مي خواهد پله هاي ترقي دين و دانش را بپيمايي ؛ دلم مي خواهد نمونه اي كامل از يك عبد صالح و يك هموطن كامل باشي؛ دلم مي خواهد سراسر عشق باشي و شور؛ دلم مي خواهد هرچه من براي تو كم گذاشتم ، تو از درگاه حق و به كمك توانائيهايت بگيري و نمي دانم آيا اينها آرزوي بزرگي است؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مي دانم من كم گذاشته ام ، اما تو به خاطرداشتن پدري خوب و مهربان و صالح و اجدادي طيب و طاهر ، مستحق خيلي بالاتر هستي. پس آنها را كسب كن ،هرطور شده، هرطور شده....&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بزرگ مرد كوچك من ! مي بيني آرزوهاي من همه برآورده شده .....            اما......               واي برمن......&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;عزيزم!سجادم! &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;I&gt;                         &lt;/I&gt;&lt;I&gt;        &quot;      &lt;FONT color=#660099 size=7&gt;تولدت مبارك &lt;/FONT&gt; &quot;&lt;/I&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 16 Mar 2009 02:41:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=saj85&amp;postid=63</comments>
<dc:creator>saj85</dc:creator>
<guid>http://saj85.blogfa.com/post-63.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>به جای گنجشک ها</title>
<link>http://saj85.blogfa.com/post-61.aspx</link>
<description> &lt;IMG style=&quot;WIDTH: 458px; HEIGHT: 191px&quot; height=191 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://saeedmasih.persiangig.ir/image/gon.jpg&quot; width=296 border=0&gt; 
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;اگر من به جاي گنجشك ها بودم ؛&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;زبان باز مي كردم و مي گفتم : چرا گنجشك ها را اذيت مي كنيد؟ اين طوري خدا، از شما راضي نيست و در روز قيامت اين دست ها اعتراف مي كنند كه من و بقيه گنجشك ها را اذيت مي كنيد.                                                   &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;                     &lt;FONT color=#339966&gt; &lt;I&gt;به جاي اين كار به ما مهرباني كنيد.&lt;/I&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;                             نوشته شده در كتاب هديه هاي آسمان ( سوم دبستان )   &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;                                                            16/ 10/ 85&lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 16 Feb 2009 13:16:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=saj85&amp;postid=61</comments>
<dc:creator>saj85</dc:creator>
<guid>http://saj85.blogfa.com/post-61.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
