خاطرات مدرسه
مدتي بود كه دنبال بهانه اي مي گشتم تا مدرسه اي كه سجاد عزيزم حدود 4 سال را در آن گذرانده ، ببينم و با يادآوري خاطرات شيرين گذشته ، قلبم را كمي آرام كنم؛و درآخرين پنجشنبه فروردين ماه سال جاري اين بهانه مهيا شدومن براي ثبت نام" صادق" به همان مدرسه رفتم.
در طول مسير، گرچه شوق ديدار، لبخند را برلبانم جاري كرده بود ،اما ناخودآگاه قطرات اشك نيز بر گونه هايم روان شد.
آخرين باري كه به مدرسه سر زده بودم ، يك هفته پس از پرواز ناگهاني سجادم و براي برگرداندن كتاب هايي بود كه او از كتابخانه به امانت گرفته بود؛وامروز.....بچه ها با لباس يك دست در حالي كه رو به قبله ايستاده بودند ،دست برآسمان ،ذكر روز را زمزمه مي كردند.
و من در تلاشي بي حاصل به دنبال سجاد گشتم و شايد هريك از آن بچه ها سجاد من بودند كه با ديدنشان آرام شدم.دلم مي خواست حداقل به دوستانش سربزنم ؛دوستاني كه پدر سجاد مي گفت در روز مجلسش چقدر گريسته بودند؛دلم ميخواست آن دوستش را مي ديدم كه مديرش گفته بود پس از سجادم تا يك ماه افسردگي گرفته بود؛دلم مي خواست راننده اش "آقاي شاهدي" را ببينم كه چندي قبل از پروازسجادم در يك تماس تلفني از او با نام پسر عزيزش كه خيلي هم دوستش دارد ،ياد كرده بودودلم مي خواست معلمين عزيزش را ببينم .
آن روز من ثبت نام كردم ووقتي از معلمينش سراغ گرفتم ،خوشبختانه معلم كلاس سومش"سركار خانم فرجي زاده" آن جا حضور داشت ؛همان بزرگواري كه تشويق هايش سبب شده بود تا آن سال سجاد من نوشتن را جدي تر بگيرد ؛ و آن قدر اين تشويق ها مؤثر واقع شد كه آن سال هديه ي سجاد در روز معلم ،كتابچه اي بود حاوي داستان هايي كه تا آنروز در وبلاگش نوشته بود ؛ و همان معلم مهربان كه از سجاد هميشه و در هر مناسبتي به نام " نويسنده ي بزرگ " ياد مي كرد در جمع بچه ها از هديه ي سجاد هم به عنوان " هديه اي ماناو هميشگي"تشكر كرده بود .
زماني كه در روز 7 ارديبهشت براي مصاحبه ، به اتفاق پسرم ،صادق و پدرش دوباره به مدرسه رفتيم،مديرسخت كوش و مهربان مدرسه"جناب آقاي پيروزي" را ديديم و ايشان در ضمن صحبت هايش اشاره كرد كه كليپي را از سجاد و عكس هايي كه در مدرسه داشت،آماده كرده اند و قرار شد تا در صورت امكان نمونه اي از آن را به ما هم بدهندونيز در خلال صحبت هايش اشاره كرد به نامه اي كه سركار خانم فرجي زاده از بين يادگار هاي دانش آموزانش پيدا كرده و به مدرسه تحويل داده است و ما با اجازه ي ايشان، از اين متن نمونه اي برداشتيم كه با توجه به فرارسيدن "هفته ي معلم "در اين فضا به يادگار بگذاريم و مي دانم اگر سجاد مي بود حتما در اين آخرين سال دبستانش از همه ي خادمان به علم و فرهنگ و خصوصا از معلمين فداكار مدرسه ي امام رضا(ع)،تشكر مي كرد و من به نيابت از او خطاب به همه ي معلمين عزيز مي نويسم:
هستي تان سبز،روزگارتان سپيد و روزتان مبارك
والبته سجاد عزيزم هم در سال تحصيلي 86-85 خطاب به معلم عزيزش چنين مي نويسد:
"به نام خدا
سلام معلم من! سركار خانم فرجي زاده
من از شما تشكر مي كنم كه به من علم آموختيد.
من وقتي به اين كلاس آمدم هيچ چيز درباره ي شما و درس هايم نمي دانستم ؛ اما وقتي شما با مهرباني ، خودتان را به من معرفي كرديد؛ من شما را شناختم و وقتي شما با مهرباني به من درس داديد ، من درس را فهميدم.
من ناراحت هستم كه مي خواهم از شما جدا شوم ؛ چون من خاطره هاي شيريني در كنار شما داشتم و حيف است اين خاطرات شيرين و قشنگ از ذهنم فراموش شود.
من پيشاپيش هفته ي معلم را به شما تبريك مي گويم .
از ايزد دانا ،سلامتي شما و خانواده يتان را مي طلبم.
دعا مي كنم كه نامه ي من قابل قبول شما باشد.
در آخر خداحافظي مرا بپذيريد.
خداحافظ .به اميد روزي كه من ، شما معلم خوب را ببينم.
بازهم خداحافظ
سجادهاشمي "
