تبليغاتX
کودکانه های زنده یاد سجاد هاشمی - حدیث درد و واگویه مادر سجاد از آخرین ساعات زندگی اش

فرزندم سلام

سلامي لبريز از عشق وتنهايي . سلامي پر از زمزمه هاي غريبي وبي كسي . سلامي به وسعت تمام اندوه هاي بي پايان .

مي دانم كه صدايم را مي شنوي . مي دانم كه ناله هاي گاه وبيگاهم را مي بيني ومي دانم دوست نداري كه اينگونه باشم . كه اينگونه باشيم.

 

عزيز دلم !

سالي است كه در دنياي مجازي وبلاگ مي نويسي وامروز ... امروز من متاسفم كه مي خواهم براي تو بنويسم.

 

پسرم !

اينهايي را كه مي نويسم نه براي تو ، كه طاير آسماني وهم آغوش مهر وماه ، بلكه براي خودم مي نويسم وهمه دوستدارانت .

در اين چند روز تنهايي وبي تو بودن كه تمام وجودم را وهمه وجودمان را درهم شكسته است.، هماوايي دوستان واقوام التيام بخش درد بي پايانمان بود ولي از آنگاه كه فهميدم دوستان نا ديده ات در وبلاگت برايت مويه كنان واشك ريزان مي نويسند وتسليتمان مي گويند ، به تو بيشتر افتخار كردم و در اندوهت بيشتر از هر روز غوطه ور شدم .

 

سجادم ، عزيز مادر !

مي خواهم براي دوستدارانت از لحظات آخر حياتت بگويم

 

عزيزم !

يادت هست ؟ يادت هست در آن غروب غم انگيز دوشنبه 1 /11 /86 چه بر من وتو گذشت؟ بگذار يكبار ديگر واگويه كنم . نه براي سوزاندن دل دوستدارانت ، بلكه براي واگويه غمهاي يك مادر مستاصل .

 

ساعت 30 /18 بخش داخلي بيمارستان دكتر شيخ مشهد

 غروب غم انگيزي كه به قول خودت شام غريبان امام سجاد بود ونمي دانستم تو كه اولين تشنجت با صبح غمبارعاشورا آغاز شده بود آخرين تشنجت در روز شهادت صاحب نامت به پايان خواهد رسيد.

دلم مي خواست از كادر پرستاري آن شب به هر مقام ومنصبي شكايت نمايم اما فكر كردم چه دادگاهي عظيم تر وعادل تر از دادگاه حضرت احديت ومن به تو شكوه مي كنم اي قادر متعال  به تو كه خود شاهدي وقاضي وواي بر محكمه اي كه قاضي شاهد هم باشد!

 

خداوندا !

لحظات درد وبي قراري فرزندم را به كه مي توانم فرياد كنم جز تو  به كه مي توانم بگويم آنگاه كه پس از تشنج دچار تنگي نفس شد هيچكس به دادش نرسيد، به كه بگويم با وجود چندين باررفتن من به ايستگاه پرستاري با گفتن اين جمله كه طبيعي است، اثر داروست و...حتي به خود زحمت ندادند تا گوشه چشمي به نور ديدگان من بيندازند . به كه بگويم فرزندم كه هيچگاه از درد شكايت نمي كرد در آن شب منحوس چندين بار از من طلب دكتر ودوا كرد؟ به كه بگويم كه حال يك مادر مثل من در آن هنگام چه مي تواند باشد جز اينكه از درون خرد شود واز بيرون  سعي بر آرامش دادن به فرزندش نمايد .

 

خداوندا !

تو شاهد بودي كه فرزند من از ساعت ۳۰/۱۸ تا حدود ساعت ۲۳بيقرارانه در تقلا بود ، به سختي نفس مي كشيد وچون ديگر هم اتاقي هايش خواب بودند در عين درد وناراحتي به آهستگي و با ناله مي گفت: نمي تونم نفس بكشم مامان خفه شدم .آخرين عكس سجاد عزيز

 

فرزند من رفتني بود ومن اين را خوب مي دانم چراكه وعده الهي است كه مرگ هيچكس حتي ساعتي تغيير نمي يابد . فرزند من دل در گرو دنيا نداشت چراكه در مدت كوتاه بيماري اش بارها گفت: من خوب نمي شوم . فرزند من از جانب دوست دعوت شده بود چراكه درآخرين دقايق عمرش در ICU  به من گفت :مامان عمو اينجاست...

اينها همه درست  اما چرا بايد براثر كم كاري عده اي مسوول فرزند من در دل بيمارستان اطفال !! رنج بكشد ؟ چرا بايد آنگونه در جلو ديدگان مادر دلشكسته اش پر پر بزند؟ چرا بايد فريادرسي نباشد ؟

 

بارالها!

 من از همه آناني كه كوتاهي نمودند به تو شكايت مي كنم  خداوندا! اين ناله هاي يك مادر غمديده فرزند مرده است .

مي شنوي ؟ خداوندا ! به حق خودت جزايشان را...

 

 

واما جناب آقاي دكتر "با صبر" رزيدنت تخصصي اطفال بيمارستان دكتر شيخ

 

نمي دانم به ياد مي آوريد يا نه ؟ فرزند من همان بيمار شماست كه وقتي مي خواستيد از او آزمايش مغز استخوان بگيريد با سابقه اي كه از دردهاي "عموي مرحومش" داشت حاضر به همكاري نمي شد . يادتان هست در آن هنگام كه من وپرستار همراهتان با او به خشونت وتهديد حرف مي زديم شما چگونه با مهر وعطوفت طريقه گرفتن مغز استخوان را شرح داديد و او آرام وراحت تن به اين عمل داد واز آن بالاتر ياد تان هست وقتي كارتان تمام شد آنگاه كه سجاد من قصد رفتن به تختش را داشت شما چگونه بزرگوارانه و مهربانانه او را در آغوش گرفتيد و خود به اتاقش برديد؟ 

 

جناب آقاي دكتر

ازآن زمان عزيز دل من شما را با نام دكتر مهربان يادمي كرد ومن نيز تا هميشه سپاسگزارمهر ومحبت شما وآرزومند سربلندي وسعادت شما خواهم بود .

 

 

واما شما اي دوستان ناديده فرزندم ،

تشويقهاي شما سبب شد تا عزيز دل من بزرگ مرد كوچك من نوشتن را ادامه دهد واكنون اندوهياري شما سبب مي شود تا قلب مالامال از اندوه من وپدرش لبريز از عشق به كساني شود كه نمي شناسيمشان . شما در مصيبت ما گريستيد وما با نوشته هاي شما . واز صميم جان آرزوي صحت وسلامت وسعادت مي كنيم براي همه شما وسپاسگزاريم از تمام محبت شما

 

مرد كوچك من رفت . با زباني خشك وتشنه ودر حالي كه چشمانش را به چشمان ملتهب ونگران من دوخته بود واينك من وماچشمانمان به تمام سجادهايي است كه از اين پس فرصت شكفتن دارند وازهمه سجادهاي كوچك وبزرگ مي خواهم براي قلب شكسته من وپدرش دعا كنند وما را در ادامه راه فرزندمان ياري نمايند  چراكه :

مرگ پايان كبوتر نيست .

 

       وما هم راضي هستيم به رضايت حضرت دوست  

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 11:11  توسط زنده یاد سجاد هاشمی  |