خیابان
سيمين وسارا مي خواستندبه آن طرف خيابان بروند.سارا مي خواست از فروشگاه دفتر بخرد.سيمين گفت:"بيا راه را نزديك كنيم." سارا گفت :نه،خطرناك است.بهتر است كمي جلوتر وبه سر چهار راه برويم ودر آن جا صبر كنيم تا چراغ راهنمايي براي ماشين ها قرمز شود ومااز خيابان رد شويم."سيمين كمي فكر كرد وگفت:"باشد ولي به يك شرط"
سارا گفت:"چه شرطي؟"
سيمين گفت:"شرطش اين است كه وقتي دفتر من هم تمام شد براي من از آن دفتر هاي قشنگ بخري."
سارا خنديدو گفت:"باشد."
سيمين هم خوشحال شد كه وقتي دفترش تمام شد از آن دفتر هاي قشنگ مي خرد.
البته او وقتي كمي بزرگترشود ،حتما خواهد فهميد كه رد شدن از بعضي قسمت هاي خيابان براي او چقدر خطرناك است ؛ حتي اگر خواهرش دفتر قشنگ برايش نخرد!
+ نوشته شده در جمعه ششم شهریور 1388ساعت 8:29  توسط زنده یاد سجاد هاشمی
|