داستان بچه کلاغ
مادرش گفت((عزيزم،تمام كلاغ ها رنگ پرهاي شان سياه است))
بچه كلاغ گفت : " ولي مادر من اين رنگ را دوست ندارم ،پرنده هاي ديگر مرا مسخره مي كنند."و رفت تا به بچه كلاغ هاي ديگر رسيد .
به آن ها گفت : "بياييد برويم به رنگرزي و رنگمان را عوض كنيم." بچه كلاغ هاي ديگر حرف او را گوش ندادند و گفتند:"نبايد اين كار را بكنيم ؛ چون كه خداي مهربان ما را اين طور آفريده است "
بچه كلاغ ناراحت شد واز پيش آن ها رفت و به رنگرزي رفت وپرهاي خودش را به سطل هاي رنگ زد .
وقتي در جنگل راه مي رفت همه ي نگاه ها به او خيره شده بود و همه با تعجب به او نگاه مي كردند. تااين كه رفت و رفت تا به مادرش رسيد ؛ ولي وقتي مادرش او را ديد، چيزي نگفت.
آن شب وقتي خوابيدخواب ديد تما م فك وفاميل هايش به حمله كرده مي گو يند :"اين پرنده ي ناشناس را بيرون كنيد،او از مانيست"
اوكه خيلي ترسيده بود ازخواب پريدو روزبعد دوباره به رنگرزي رفت ورنگش را سياه كردوقتي به خانه برگشت مادرش وقتي اورا ديد خنديدو به او گفت:آفرين
بچه كلاغ گفت:((مامان جون مگه رنگ سياه رنگ چيست؟ چرا خدا ما را به اين رنگ آفريده است؟))
مادرش گفت: ((پسرم، رنگ سياه رنگ خانه كسي است كه مارا آفريده است. آيا مي داني چه كسي را مي گويم؟))
بچه كلاغ گفت : ((خدا))
اوآن شب به حرف هاي مادرش فكر كردو فهميد ،چه قدرخوب است كه خداي مهربان همه چيزرادرست آفريده است وروزبعدازمادرش معذرت خواهي كرد.
