سجاد عزيزم!
نمي دانم صدايمان را مي شنوي وقتي اين روزها يكسره به هم ياد آوري مي كنيم كه تولد توست ؟ نمي دانم ما را مي بيني زماني كه از تو و هديه هايت حرف مي زنيم ؟ نمي دانم به ما سر مي زني و شادي تلخ اين ايام را در بين ما مشاهده مي كني؟
سجادم!تولد تو، امسال همراه است با ايام ميلاد مسعود پيامبر نورو روشنائي ومن چقدر اين روزها آرزو كردم كاش مي بودي آخر اين چند سال گذشته ، روز تولد تو با ايام حزن و اندوه محرم و صفرهمراه بود و ما هميشه جشني ساده و 5 نفري برايت مي گرفتيم.
گل من!
جشن تولد 9 سالگيت را به خاطر داري؟ ما كه هر چند وقت يكبار فيلم آن را مرور مي كنيم. يادت هست به بهانه بازي هاي رايانه اي تو را به طبقه بالا فرستاديم و خود، سوروسات جشني كوچك را به راه انداختيم ؛ و وقتي كه صدايت زديم و وقتي چشمت به كيك و شمع و ... افتاد ؛ ذوق زده و به زبان برره اي – فيلم مهران مديري – گفتي : ها! خودم ودانستم ؛ وفهميدم كه شما چه مي كنيد! و ما خنديديم و 4 نفري برايت خوانديم:
تولد تولد تولدت مبارك بيا شمعا رو فوت كن كه صدسال زنده باشي
و ما تكرار كرديم و تكرار كرديم و از صميم جان برايت آرزوي صدسال زندگي كرديم؛ اما نمي دانستيم كه اين آرزوي ما حتي براي يك سال ديگر هم برآورده نمي شود چه رسد به صدسال ديگر؛و ما نمي دانستيم كه تولد 10 سالگي تو بايد بر سر مزارت باشد و ما نمي دانستيم كه همه ي آرزوهايمان براي تو رو به خاموشي است.
عزيزم!
كاش مي دانستي كه ماهم مثل همه ي پدرو مادر ها چه خوابهاي قشنگي برايت ديده ايم؛كاش مي دانستي كه چه آرزوهاي بزرگي برايت داريم؛ كاش مي دانستي و به اين راحتي تركمان نمي كردي.
فرشته ي آسمانيم! ديروز وقتي كتاب و دفترهايم را جابجا مي كردم چشمم به يكي از دفاتر خاطراتم افتاد ؛ دفتري كه آخرين برگش نوشته اي است كه در آن روزها و به خاطر هشداري كه پزشك معالجم داده بود، به جاي وصيت نامه يا چيزي شبيه اين ؛دور از چشم همه نوشتم تا شايد خاطره اي باشد از من براي شما . اما حالا و در اين فضا مي خواهم برايت بخوانم و بنويسم تا گوشه اي از آمال تحقق نيافته و سوخته ام را بشنوي:
"سجاد عزيزم! فرزند نازنينم!
با توام ؛ توئي كه سالهاست به بوي تو سرمستم و با لحظه ،لحظه نشستن و برخاستن با تو شادان.
عزيزدلم! پنج سال و اندي است كه به چراغاني دلم آمده اي و همرام وهمدم تنهائيهايم گشته اي. توآن عزيز مني كه در نخستين سال پيوندم،بر شيريني زندگيمان افزودي و با آمدنت گل لبخند را بر لبان ما جاري كردي؛ غلو نمي كنم ، باور كن راست مي گويم، توآمدي و همنشين ما و بخصوص من گشتي و اكنون فرزند نازنينم، نمي دانم در تمام اين لحظات كه سعي برخوب تربيت كردنت داشتم، چگونه با تو برخورد كرم؟ نمي دانم آيا سختگيريهايي را كه نسبت به تو جاري نمودم برمن مي بخشي يا نه؟نمي دانم آيا لحظات در كنار من بودن را به خاطر خواهي داشت و يا همه را به باد فراموشي خواهي سپرد؟
اما عزيزم! باور كن خيلي دوستت دارم و داشته ام و هميشه نگران آينده ي تو هستم. هميشه آرزو مي كنم شاهد رشد تو به بهترين نحو باشم و نمي داني چقدر كيف مي كنم وقتي ديگران از هيبت و مهرباني و ادب و عرفان تو مي گويند و من آرزو مي كنم كه تا هميشه اينها و صدبرابر اينها را داشته باشي.
دلم مي خواهد همچون يك فرزند مهربان همراه پدرومادرت باشي و چونان يك برادررفيق،همراز خواهر و برادرت؛دلم مي خواهد چه من باشم و چه نباشم از مهرورزي به ديگران وبخصوص خانواده ات دريغ نكني؛ دلم مي خواهد پله هاي ترقي دين و دانش را بپيمايي ؛ دلم مي خواهد نمونه اي كامل از يك عبد صالح و يك هموطن كامل باشي؛ دلم مي خواهد سراسر عشق باشي و شور؛ دلم مي خواهد هرچه من براي تو كم گذاشتم ، تو از درگاه حق و به كمك توانائيهايت بگيري و نمي دانم آيا اينها آرزوي بزرگي است؟
مي دانم من كم گذاشته ام ، اما تو به خاطرداشتن پدري خوب و مهربان و صالح و اجدادي طيب و طاهر ، مستحق خيلي بالاتر هستي. پس آنها را كسب كن ،هرطور شده، هرطور شده...."
بزرگ مرد كوچك من ! مي بيني آرزوهاي من همه برآورده شده ..... اما...... واي برمن......
عزيزم!سجادم!
" تولدت مبارك "