تبليغاتX
کودکانه های زنده یاد سجاد هاشمی

کودکانه های زنده یاد سجاد هاشمی

داستان های کودکان

به جای گنجشک ها

 

اگر من به جاي گنجشك ها بودم ؛

زبان باز مي كردم و مي گفتم : چرا گنجشك ها را اذيت مي كنيد؟ اين طوري خدا، از شما راضي نيست و در روز قيامت اين دست ها اعتراف مي كنند كه من و بقيه گنجشك ها را اذيت مي كنيد.                                                   

                      به جاي اين كار به ما مهرباني كنيد.

 

                             نوشته شده در كتاب هديه هاي آسمان ( سوم دبستان )  

                                                            16/ 10/ 85

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت 16:47  توسط زنده یاد سجاد هاشمی  | 

بمون با من گل تشنه

"روز سه شنبه 2/11/86 مطابق با 13 محرم الحرام

بيمارستان دكتر شيخ .اتاق i.c.u ساعت 4 وبيست دقيقه صبح"

 

" عزيز دلم ! چشمات رو باز كن .

سجادم ! به من رحم كن .

سجادم! همه تورو از من صحيح و سالم مي خوان ، بگو جوابشون رو چي بدم ؟

سجادم!همين چند ساعت پيش بابا و بقيه اومدند  تورو ديدند و خوشحال شدند كه حالت بهتر از گذشته شده ،بگو حالا چطور جوابشون رو بدم؟

عزيزم ! اصلا من چطوري به ديگران خبر پروازت را بدم؟چي بايد بهشون بگم ؟

سجادم! مگه نديدي بابا با شروع بيماريت چطوري پا دردش شديد شد؟ حالا اگه بفهمه كه ديگه نمي تونه تورو ببينه چه حالي پيدا مي كنه؟بگو جواب بابا رو چي بدم؟

سجادم! چشمات رو باز كن . سجادم ! اينقدر منو اذيت نكن.

سجادم!اگه به من رحم نمي كني حداقل به اوناييكه تورو دوست دارندرحم كن ؛ خودت كه ديدي وقتي خانم .... زنگ زد چطور با بغض و گريه ازم پرسيد: سر بچم چي در آوردي؟!و بعد از شدت گريه نتونست ادامه بده.حالا چي بهش بگم ؟ چطوري تو چشماش نگاه كنم؟جواب اونايي رو كه تو اين مدت كوتاه يكسره به ما سر زدند و يا تلفني احوالپرس تو بودند چي بايد بدم ؟

اگه به من رحم نمي كني حداقل به اونا رحم كن .

عزيزم ! مگه از من آب نمي خواستي؟پاشو .ديگه به حرف پرستار گوش نمي كنم كه گفت: آب برات خوب نيست.پاشو بهت آب بدم.

مگه نمي گفتي : به بابا ،به مامان بزرگ ،به دايي زنگ بزنم و بگم بيان ديدنت؟ حالا چطوري تورو ببيند؟پاشو عزيزم.

سجادم !...."

 

انروز وقتي پس از دقايقي احيا قلبي ،"دكتر يعقوبي" رزيدنت تخصصي بيمارستان با چهره اي مغموم و گرفته خبر وحشتناك پرواز سجادم را به من داد،سرم را برسينه ي بي تپش پرستوی مهاجرم گذاشتم و گريستم و ناله زدم . يادم نيست كه با او چها گفتم اما يقين دارم كه غير از سخنان بالا قسمش دادم كه برگردد ؛به حق خدا،به حق صاحب آن ايام امام حسين ( ع )، به حق صاحب نامش امام سجاد ( ع ) ،به حق ولي نعمتمان امام رضا ( ع )و به حق حضرت رقيه ( س ) كه سالها بود جيره خوار درگاهش بوديم ؛اما گويا پدر و مادر مهربان بچه هاي شيعه – علي و زهرا -  را ديده بود كه به استقبالش آمده بودند و شايد هم در همان چند لحظه زيباييها و آرامش و صفاي  باغهاي بهشت را ديد كه ديگر ميلي براي برگشتن به دنياي مادي  نداشت.

چقدر دلم مي خواست آن ساعت داد مي زدم اما به سختي تحمل كردم – آخر باديدن بچه هايي كه دور تا دور ان اتاق خوابيده بودند و هر حركت بيجايي باعث ضربه اي – شايد جبران ناپذير- به آ نها مي شد،مگر مي توانستم به راحتي عقده دل باز كنم؟ – وشايد همين باعث شد تا پرستارها هم مانع حضور من در بخش نشدند و من توانستم نيم ساعتي را بدور از هرگونه مزاحمتي با جگرگوشه ام خلوت كنم .خلوتي كه حلاوت همراه با سختي اش همدم لحظات تنهايي من در اين يكسال وبراي همه عمرم شده است-

چقدر دوست داشتم آن کابوس وخشتناک سريعتر تمام شود و همچنان كه خودم متوجه خاموشي سجادم شدم ،خودم هم فرياد بزنم :سجاد برگشت ......

چقدر دلم ميخواست وقتي كه صبح شد به پدرش خبر بدهم كه چه شب هولناكي را به سركردم ،اما خوشحال باشم كه به خير گذشت.

چقدر دلم مي خواست...... اما نشد.

ومن با خدای خودم زمزمه کردم که:

الهی رضا بقضائک ،تسلیما لامرک.

خدایا! این اندک رو از ما بپذیر.

ومجبور شدم در اوج ناباوري ،غصه و اندوه ، همزمان با اذان صبح به بزرگواري كه هميشه همدم لحظات اندوهمان بود زنگ بزنم و فقط بگويم : ميشه علي آقارو بياريد اينجا ؟

                               خدا امانتش رو از من گرفت.  

و گريه                              وگريه                                         وگريه.....

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 5:5  توسط زنده یاد سجاد هاشمی  |