"بابا : صادق و سمانه پايين هستند؛ بيمارستان اجازه نمي دن تا براي
عيادتت بالا بيان ؛ حالا تو يك پيام تصويري براشان بفرست.
سجاد: بهشان بگوفردا شب برن شام غريبون ؛ جاي ما خالي.
بابا : شام غريبان تمام شد.
سجاد: اي نامرد!
بابا : خيلي ياد كردم؛ گفتم: واي واي ! حيف شد . با آقا سجاد هرسال ميرفتيم شام غريبان ؛امسال حيف شد.
سجاد :....
بابا:... "
عزيز دلم ! اين گوشه اي بود از آن چه در آخرين ديدار تو و پدرت ، آن هم تنها چند ساعت قبل از پرواز ناگهاني و ناباورانه تو بين تو و پدرت گذشت .
يادت هست آن روز ، به تو گفتم : امروز روز شهادت آقا امام سجاد ( ع ) است و تو گفتي : پس امروز شام غريبان امام است .
اما گويا عشق تو به امام حسين ( ع) و شام غريبان آقا سبب شد تا فراموش كني كه عاشورا گذشته است و اين گونه صميمانه از خواهر و برادرت مي خواهي تا براي شام غريبان به مسجد بروند.
.... وما امشب دسته جمعي و به ياد تو براي مراسم رفتيم و برسر و سينه زديم ؛ نمي دانم ما را آن جا ديدي يا نه؟ ما كه همه جا به دنبال تو مي گشتيم و به دنبال نشانه هاي تو.
عزيز دلم!بگو در آسمان چه خبراست؟ آيا آن جا هم مراسم عزاداري مولايمان برپاست؟
سجادم! از طرف ما هم به مادرش زهرا تسليت عرض كن.
سجادم! مبادا در آن مجلس عشق و دلدادگي ما را فراموش كني!
سجادم!براي شفاي دلمان دعا كن.
+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم دی 1387ساعت 20:22  توسط زنده یاد سجاد هاشمی
|
سلام پسر عزیزم سجاد نازنینم
این روزها همانطور که مامان نوشته برایمان روزهای بسیار سختی است خاطرات تلخ سال گذشته این روزها یکی یکی مرور می شود حتی صدای نفس هایت گوشمان را می نوازد دیشب به یاد آخرین نمازی که تاسوعای گذشته خواندی افتادم و بی اختیار اشکم جاری شد
پسرم یادت هست پارسال که هم تو به درد خودت گرفتار بودی و هم من به درد خودم ،به محض اینکه گفتم فردا نمی توانیم هیات بریم بیا امشب به مسجد برویم و تو بلافاصله و در عین درد و رنجی که داشتی حاضر شدی چقدر سخت نماز جماعت خواندی . صدای سرفه ها و نفس های تندی که در رکوع و سجودت می زدی یادت هست؟ دیشب همه را دوباره حس کردم
سجاد جان!
همیشه برای اینکه معصوم بودی تورا کنار خودم به دعا ونماز فرا می خواندم و به خدا می گفتم اگه منو و اعمالم رو قبول نداری لااقل با نگاه به این طفل معصوم و به حرمت رکوع و سجود این عزیز ما رو ببخش و اعمال ما رو قبول کن حالا که به اون دوردستها وصل شدی و توی آغوش فرشته ها آرام گرفتی لااقل این روزها برامون دعا کن .
عزیزم این روزها بی بهانه و تنها به یاد تو چشمانمان خیس اشک است ما را دریاب و لااقل سری به ما بزن .
پسرم بیا امشب تاسوعاست بیا تا برای نماز و عزای حسین به مسجد برویم
دلتنگی مان دریادریا اشک شد
بی پایان،
اندوهمان اما
سر نیامد.
صبوری هم یارماندگاری نیست انگار.
زمستان ،
سالی است که تمام نمی شود .....
+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت 12:42  توسط زنده یاد سجاد هاشمی
|
بگذارتا بگريم چون ابردربهاران كزسنگ ناله خيزد روز وداع ياران
روزهاي سختي را پشت سر گذاشتيم و ايام تلخي را پيش رو داريم. هميشه با فرا رسيدن محرم نا خودآگاه قلبمان ميهمان اندوهي بزرگ مي شد ،بي اختيار به سمت لباسهاي مشكي مي رفتيم و بدون آنكه كسي بگويد فقرات زيارت عاشورا بر لبانمان جاري مي شد ،اما از امسال براي من و ما محرم بويي غريب تر دارد،از امسال بايد اندوهي سترگ را بر آوار غم گذشته بيافزاييم و از امسال بايد سياه پوش غم دلمان هم باشيم.
عزيزم !از روز عيد غدير يعني همان ايامي كه براي اولين بار تو در بيمارستان بستري شدي ،با هر تلنگري كوچك ،اشكهايم جاري مي شود اصلا اين روزها نياز به بهانه ندارم ،بهانه غصه بزرگ دلم تويي .حتي اين روزها به عكس تو كمتر نگاه مي كنم تا مبادا جلو دیگران دیدگانم تر گردند،چند هفته اي است كه جرات نزديك شدن به وبلاگت را هم ندارم وبا اينكه براي يادآوري خاطرات غمبار گذشته مطالبي را آماده كردم امانتوانستم آنها را وارد كنم.
كاش مي توانستم جلوآمدن محرم را بگيرم ،كاش اين ماه حزن و اندوه بعد از اين به شهر ما نمي آمد،كاش مي شد حداقل عاشوراي امسال را نمي ديدم .
سجادم!توبگو چه كنم؟چگونه مي توانم به ياد بياورم و طاقت بياورم آن نفسهاي تندتورا ؟آ ن تلاطمي كه ان شب منحوس همه وجود تورا گرفته بود؟ آن رنگ سفيد صورتت را كه مرا به شدت به اضطراب انداخت؟ان حرفهاي آخرت را بخصوص آن كه يكسره از من پدرت را مي خواستي؟آن زيارت خاصه ولي نعمتمان علي بن موسي الرضا ( ع ) راكه آخرين كلماتي شد كه برزبانت جاري گشت ؟ وآن نگاه زيبايت كه به يكباره بستي و هرچه التماست كردم باز نكردي؟
سجادم ! برخيز محرم آمده ؛ بلندشو ولباس سياهت را به تن كن ، مگر تو نبودي كه از اولين روز محرم اصرار داشتي سياه بپوشي؟بلندشو زيارت عاشورايي را كه همراهت بود تا در مدرسه با دوستانت تلاوت كني ، هنوز منتظر توست . ببين هنوز زنجيرت را كه روزهاي عاشورا و تاسوعا برمي داشتي و همراه بابا به هيئت ها سر مي زدي نگه داشتم .....بيا عزيزم! محرم شده.
عزيز دلم !اين روزها خواهرت و برادرت هم بيشتر از هميشه به يادت هستند ؛سمانه به من گفت كه در امتحانش – وقتي جواب يك سوال را به ياد نمي آورد- صداي تورا شنيده كه پاسخش را به او گفتي و شايد براي همين است كه نوشته است:
" براي برادر عزيزم سجاد
برادر من سجاد!
من واقعا براي تو دعا كردم كه خوب بشوي و از بستر ( بيماري ) به خانه برگردي.خوب مي داني كه من در مدرسه براي تو گريه كردم كه خداوند بخشنده دعاهاي مرا قبول كند.
خداحافظ برادر من"
سجادم ! عزيز دل همه ما ! براي شفاي دلمان دعا كن.
+ نوشته شده در یکشنبه هشتم دی 1387ساعت 6:54  توسط زنده یاد سجاد هاشمی
|