تبليغاتX
کودکانه های زنده یاد سجاد هاشمی

کودکانه های زنده یاد سجاد هاشمی

داستان های کودکان

انتخاب بهترین وبلاگ های کودکان و نوجوانان زیر 15 سال

سایت پرشین بلاگ در اقدام جالبی از مخاطبان برای انتخاب بهترین وبلاگ کودکان و نوجوانان زیر۱۵ سال نظرخواهی می کند تقاضا می کنیم شما هم در این نظرخواهی شرکت فرمائید لطفا اینجا را کلیک کنید
+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آذر 1387ساعت 12:4  توسط زنده یاد سجاد هاشمی  | 

نامه ای به یک معلول

اگر دوست من نقص عضو داشته باشد و یک دست داشته باشد و بگوید من دیگر نمی  توانم کاری بکنم به او می گویم :"دوست عزیز! هنوز امید هست ،الان در ایران هزاران معلول است که بیشتر آنها حتی با یک دست هم می توانند کار بکنند؛ تو هم اگر تلاش کنی می توانی مثل بعضی معلولان ایران  با یک دست بنویسی؛ تو می توانی البته با تلاش ،استقامت تمام و داشتن ایمان به خدا .اگر استقامت نداشته باشی فایده ندارد مثلا می خواهی با یک دست بنویسی کمی که تلاش می کنی خسته می شوی و می گویی نمی شود وفقط با این سه چیز می توانی مانند بچه های غیر معلول رفتار کنی "با تلاش و ایمان به خدا و استقامت" تو می توانی از الان شروع به تمرین کردن بکنی تا در ماههای بعد مانند بچه های دیگر رفتار کنی

مهرماه 1386

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آذر 1387ساعت 14:8  توسط زنده یاد سجاد هاشمی  | 

تکرار خاطرات

سجادعزیزم!

      نمی دانم یادت هست یا نه ؟تو  در اذرماه سال گذشته به عنوان بهترین خاطراتت – که صد افسوس آخرین خاطراتی است که بر سینه کاغذ جاری کرده ای  – چنین نگاشته ای :

- بهترین خاطره من این بود که در امتحان ریاضی بالاترین نمره درسی را آوردم که این مرا خوشحال کرد.07/ 09/ 86

- بهترین خاطره من این بود که پدربزرگ و مادر بزرگم به کربلا سفر کرده اند.21 / 09/ 86

    .....و نمی دانم آیا بودی و دیدی آن روز را در  هفته گذشته ، زمانی که پس از توفیق زیارت عتبات عالیات به وطن و به خانه باز گشتیم خواهرت " سمانه  " نامه ای را که در غیابمان نوشته بود به من داد که :

" من خیلی خوشحالم، برای این که مادر و پدرم به کربلا و نجف به پیش امام علی ( ع ) و امام حسین ( ع ) رفته اند و برای همین خوش حالم و دوست دارم آن ها برای من خیلی ، خیلی دعا کنند تا موفقیت های بسیار زیادی داشته باشم و امتیاز هایم زیاد، بهتر و بیشتر شود.........و دوست دارم آن ها سالم که رفته اند ، سالم هم برگردند و بدانند که من به اتفاق برادرم برایشان خیلی ، خیلی دلمان تنگ می شود و التماس دعا  "

  سجادم ! می بینی؟ چه بخواهیم و چه نخواهیم خاطرات همیشه در حال تکرارند و من نمی دانم به این تکرار باید خندید یا گریست ؟!

 نوشته های خواهرت عجیب بوی تورا می دهد ؛ نمی دانم شاید این احساس من باشد اما هربار که مطلبی می نویسد و یا دست به قلم می شود همان نوشته های تو در ذهنم تداعی می شود ؛ همان عجله برای نوشتن و تمام کردن با همان صداقت و سادگی نوشته های  تو و این خوشحا لم می کند چون جلوه ای از توست و غمگینم می سازد چون خاطره ای از تورا به یادم می آورد.

 عزیز دلم !برایمان دعا کن ؛ چرا که این روزها بدجور بوی خداحافظی تورا می دهد ؛ این روزها یاد آور تلخ ترین روزهای عمر ماست , این روزها ما را به یاد پرواز ناگهانی تو می اندازد ؛این روزها .........برایمان دعا کن تا بتوانیم تحمل کنیم , دعاکن تا خداوند نظر رحمتش را از ما برنگرداند ؛ دعاکن سخت تر از این را نصیبمان نکند.

پسرم! دلمان عجیب برای تو تنگ شده , بهانه ات را می گیرد , دست دلمان را بگیر .

+ نوشته شده در  شنبه نهم آذر 1387ساعت 14:43  توسط زنده یاد سجاد هاشمی  |