تبليغاتX
کودکانه های زنده یاد سجاد هاشمی

کودکانه های زنده یاد سجاد هاشمی

داستان های کودکان

رمضان ؛بی تو

     چند صباحی است که سفره میهمانی حق به روی بندگانش گشوده شده , چند روزی است که  هنگام غروب ٫کوچه ها با گلبانگ" ربنا" تزئین می گردند,چند وقتی است که دستهای التماس به سوی ساحت قدس الهی به امید استجابتی نو پرواز می کنند

واین روزها باز یادآور خاطرات خوش با تو بودن است سجادم

 دو ,سه سالی بود که همدم ما در سفره های سحر بودی , یادت هست با چه اشتیاقی بلند می شدی  و اگرچه ابتدا به روزه به اصطلاح کله گنجشکی اکتفا می کردی ؛اما به تدریج به روزه کامل روی آوردی.

 فراموش نمی کنم که سال گذشته که تازه به کلاس چهارم پا گذاشته بودی وقتی از مدرسه می آمدی از دوستانت شکایت می کردی که چرا روزه نمی گیرند ؟ می گفتم: خوب هنوز به آنها واجب نشده ؛و تو که این را خوب می دانستی ,باز هم شاکی می شدی که حتی بچه های کلاس پنجمی روزه نمی گیرند. اینها را من به تو یاد نداده بودم و نمی دانستم که این تعصب تو به روزه و روزه داری از کجا نشات می گیرد.

   یادت هست بعضی روزها را مقید بودی که حتما روزه خواهی گرفت :روز اول و آخر ماه مبارک ؛ ایام قدر راو روزهایی که میهمان داشتیم و یا مهمانی دعوت بودیم ودر غیر این روزها هم روز در میان- آنهم به اصرار ما- و این شد که بیش از نصف روزهای ماه را روزه گرفتی و ....

         یادت هست آن روز را برای افطار دعوت بودیم و اتفاقا سحر – به عکس همیشه – خواب ماندیم و وقتی که فهمیدی ما بدون سحری می خواهیم روزه بگیریم ,توهم خواستی تا روزه بگیری و اصرار های ما هم تورا از تصمیمت باز نداشت و آن روز چقدر من نگران بودم که نتوانی طاقت بیاوری ولی توانستی, چون خواسته بودی.

عزیزم !فراموش نمی کنم که هرروز یک جزء قرآن را همراه بابرنامه تلویزیون می خواندی  و این یکی از گزارش های روزانه ات بود به من و آن روز ی که نتوانسته بودی به برنامه برسی  بعداز ظهر خودرا ملزم به قرائت قرآن کردی.

وامسال مائیم و خاطرات شیرین گذشته و مائیم و جای خالی تو بر سر سفره و حتما توئی و جای خالی ما برسر سفره ای که در وصف نمی گنجد.

سجاد جان !چقدر دلمان برایت تنگ شده ,برای دلمان  دعا کن برسر سفره  رحمت الهی
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 12:51  توسط زنده یاد سجاد هاشمی  | 

فریاددلتنگی

گفتم : دستت را به من بده تا گرماي عشقم را با تو تقسيم كنم .

گفت : دست از من بكش چرا كه دستي ديگر پر از گلهاي محمدي (ص ) مرا به خود مي خواند.

گفتم : چشمانت را با نگاهم يكي كن تا از وجودت لبريز شوم.

گفت :كهكشاني پر از ستاره به مهماني چشمانم آمده است.

گفتم : قلبت را به من بسپار تا با هر تپشش جاني نو بگيرم .

گفت : قلبم براي رهايي و رسيدن به آسايش ابدي مي تپد.

گفتم : تو تكيه گاه مني ؛ بي توكمرم مي شكند.

گفت : پشتت را با هزاران هزار اقاقيا محكم كن.

گفتم : شانه هايم بدون لمس وجودت خواهند افتاد.

گفت : هر روز و شب قاصدكها را به سويت روان خواهم ساخت.

 گفتم : تنهايم مگذار كه بي تو مي ميرم.

گفتي : من ميروم ، اما زنده تر از هميشه با توام.

گفتم : .....                                          گفت:........

گفتم : بمان           گفتم : مرو                   

                                                 خنديدو رفت.

 

     سجادم !عزیزدلم!دمیخواهم با صدای بلند فریادبزنم:

                                                                 دلتنگ توام. برگرد.

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم شهریور 1387ساعت 7:45  توسط زنده یاد سجاد هاشمی  |