تبليغاتX
کودکانه های زنده یاد سجاد هاشمی

کودکانه های زنده یاد سجاد هاشمی

داستان های کودکان

كلاس هاي تابستاني

پسري بود به اسم صادق .

صادق امتحان هايش راداده بود و كانامه اش هم خوب شده بود . روزي مادرش به او گفت:پسرم مي خواهي به كلاس تابستاني بروي؟

صادق گفت: خيرمادر؛ كلاس هاي تابستاني به چه درد مي خورند؟

مادرش گفت: كلاس هاي تابستاني هم مفيدند و هم حوصله ات سر نمي رود؛اگر نمي خواهي به كلاس تابستاني بروي حداقل كتاب هاي درسي ات را مطا لعه كن.    صادق گفت: مادر مدرسه ها كه تمام شده است براي چه با يد درس بخوانم .ما درش گفت اگر بلدي هفته ي بعد روز شنبه ازتو امتحا ن مي گيرم.

 صادق گفت:باشد.

هفته ي بعد وقتي مادر  صادق ازاو امتحان گرفت صادق بعضي سؤال ها را بلد نبود ومادرش از او پرسيد مي خواهي چكار كني؟ 

صادق كمي فكر كرد و گفت:از اين پس هم درسهايم را مرور مي كنم و هم در كلاسهاي تابستاني شركت مي كنم تا چيز هاي جديدي ياد بگيرم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386ساعت 9:4  توسط زنده یاد سجاد هاشمی  | 

کارنامه

سلام اين مطلبي كه اين دفعه مي نويسم در مورد چيز مهمي است كه البتّه بعد از امتحانات مي دهند حتماً فهميديد چيست درست است كارنامه.

كارنامه برگ سرنوشت ساز همه ي ماست.

درست است كه فقط يك كاغذ است امّا در آن نمره اي نوشته شده كه بعد از امتحانات همه دوست دارند كه ببينند تلاش آن ها ثمري داشته است يا نه اما اين نمره ها به دو شكل است كه بعضي ها نمره هاي خوب مي آورند اما بعضي ها نمره هاي بد مي آورند واين باعث لطمه  خوردن خودشان مي شود و آ ن هايي كه نمره هاي خوب مي آورند هم تلاششان به ثمر نشسته و خودشان را به رتبه هاي بالا تر مي رسانند

 و در آخر آرزو مي كنم كه كارنامه ي شما هم در اين دنيا خوب باشد و هم درآخرت.       

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم خرداد 1386ساعت 5:57  توسط زنده یاد سجاد هاشمی  | 

قهرمان كوچولو

پسر ي بو د به اسم   آرمين؛  او هميشه نما ز مي خو اند وحتي مكبر هم مي شد. يك ر و ز  او بر اي شركت در  مسابقه دو مدارس كه به صورت منطقه اي برگزار مي شد انتخاب شد.  آرمين دل شوره داشت؛ ا ما نااميدنشد و به خداپناه آورد  او تمرين مي كرد كه در اين مسابقه آبروي مدرسه اش را جلوي مدرسه هاي ديگر نبرد، سرانجام روز مسابقه فرا رسيد. پدر و مادر آرمين پيراهني كه روي آن شماره ي 14 نوشته بود به او دادند آرمين گفت:حالا چرا از بين اين همه شماره 14 را انتخاب كرديد؟

پدر آرمين گفت:به نيت 14معصوم.

وسر انجام آرمين درمسابقه شركت كرد و مقام اول را به خود اختصاص داد .

از آن به بعد پدرش به او مي گفت :

قهرمان كوچولو

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم خرداد 1386ساعت 19:3  توسط زنده یاد سجاد هاشمی  | 

امتحانات

اين روز ها امتحانات نوبت دوم بعضي ها شروع شده و يا امتحانات بعضي ها تازه تمام شده است.

آن هايي كه امتحاناتشان شروع شده فقط درس مي خوانند وكساني كه امتحاناتشان تمام شده  پيش كساني كه امتحاناتشان تمام نشده پز مي دهند البته بعضي ها!؟

اما به نظر من مدرسه رفتن بهترازبيكاري و ماندن درخانه است.

وقتي درخانه بيكار باشي حوصله ات سر مي رود.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم خرداد 1386ساعت 22:4  توسط زنده یاد سجاد هاشمی  | 

بچه فیل تپل

کوچول بچه فیل تپل جنگل یک روز که داشت در جنگل قدم می زد به یک دانه ی عجیب برخورد او آن دانه را برداشت و فکر کرد با اوچه کار کند.اوفکر کرد او را بکارد او یک چاله کند وآن را در چاله کاشت و روی آن نشست کوچول آن قدر به دانه آب داد تا یک نهال شد.کوچول باز هم به او آب داد تا یک درخت شد. ولی چون درخت نتوانست وزن فیل را تحمل کند درخت شکست و کو چول افتاد.

کوچول یکباره متوجه شد از با لای تخته سنگی افتاده در رودخانه و اونجا بود که از خواب پرید وفهمید هرچه دیده

 

رویایی بیشتر نبوده است

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم خرداد 1386ساعت 22:2  توسط زنده یاد سجاد هاشمی  | 

معذرت خواهی

سلام قبل از هر چيز معذرت مي خوام براي اين كه شايد چند ماه است مطلب يا داستان ننوشتم از اين به بعد سعي مي پس سعی می كنم كه هرهفته يك داستان يا مطلب بنويسم                                                                                                    

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم خرداد 1386ساعت 21:58  توسط زنده یاد سجاد هاشمی  |