تبليغاتX
کودکانه های زنده یاد سجاد هاشمی

کودکانه های زنده یاد سجاد هاشمی

داستان های کودکان

شکلات

خوب تا آغاز سال ۱۳۸۶ چند ساعتی بیشتر نمونده ضمن تبریک فرارسیدن سال نو .آنچه می خونید یک طنز واقعی است

روزی مردی از بجنورد به مشهد آمده بود ،اوبرای زیارت حرم مطهر امام رضا(ع) آمده بود.

اوسه پسر داشت به نام های حمید،ابوالفضل و حسین آن ها به پدرشان گفته بودند که از مشهد برای آن ها سوغاتی برایشان بیاورد؛پدرشان هم برای آن ها یک بسته شکلات خرید و برد بجنورد ؛دوتا پسر کوچکش خوردندوگفتند: این چه نوع شکلاتی است که خشک وبدمزه است!

یک دفعه ابوالفضل وارد اتاق شد گفت:چی میواش بخور بچه جان مواظب دندونات باش !ی خورید؟

آن دوگفتند:شکلات.

یک دفعه ابوالفضل زد زیر خنده حالا نخند کی بخند.

آن دو گفتند:برای چه می خندی بگو ماهم بخندیم؟

ابوالفضل وقتی خنده اش تمام شدگفت:این ها شکلات نیست ماکارونی فرمی است وباز زد زیر خنده.

عیدتون مبارک و سال خوبی داشته باشید

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 16:44  توسط زنده یاد سجاد هاشمی  | 

گل ناسپاس

روزی روزگاری گلی بود که در میان گل ها بزرگ تر بود او دوست داشت به گردش برود اما نمی توانست.

روزی از انسان ها شنید که چند روز دیگر جشن است و آنها گل می چینند و به هم هدیه می دهند.گل خوشحال شد و با خودش گفت حتما من را هم انسانها می چینند و به عنوان هدیه به یکدیگر می دهند. چند روز بعد که آدم ها برای گل چیدن به آنجا آمده بودند او ر انچیدند و گل های کوچکتر  را چیدند.او خیلی ناراحت بود اما روز بعد یک نفر آمد و او را چید و برد خانه اش. بعد از جشن او را گذاشت در گلدان.خانوم گل چون ریشه نداشت چند روزی بیشتر توی گلدان دوام نیاورد و یکی از روزها که داشت خراب می شد گفت کاشکی در جنگل بودم تا این طوری خشک نمی شدم

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اسفند 1385ساعت 17:4  توسط زنده یاد سجاد هاشمی  |