حکایت آن کوزه
پسری بود به اسم حسن.
حسن به پدر ومادرش کمک نمی کردآن ها به اومی گفتند:بروسرکاراوگفت:من فقط درسفالگری کارمی کنم چندروزبعد پدرش اوراکناریک استاد سفالگری گذاشت اوبرای این که به پدرومادرش ثابت کندکه کارش رابلداست ازاوستاش اجازه گرفت تایک کوزه را برداردو با خود ببرد ؛اوستاش هم اجازه داد او یک کوزه را برداشت و به طرف خانه راه افتاد وقتی که به خانه اش رسید کوزه رابه پدرومادرش دادوگفت:این کوزه راخودم درست کرده ام. بعد پدرش کوزه راگرفت وگفت:بذارببینم این کوزه سفت است یا نه؟ بعد آن رامحکم به زمین زد وشکست او گفت:باشدیکی دیگر درست می کنم چندروزبعدباز هم مثل دفعه ی پیش کرد وبازهم پدرش کوزه راشکست. حسن از رفتار پدرش تعجب کرد .
یک ماه بعدوقتی که اوستاش برای کاری به بیرون رفت حسن از او اجازه گرفت زیرا او می خواست این دفعه خودش کوزه رادرست کند وقتی درست کرد آن را به پدرومادرش نشان دادوپدرش مانند دفعه های قبل کوزه را شکست. این دفعه او بیشتر ناراحت شدوگریه کرد مادرش به پدرش گفت:برای چه این کاررا کردی؟ او رو به پسرش کرد و گفت:من می دانستم که بار اول ودوم کوزه ها را خودت درست نکرده بودی اما بار سوم خودت درست کردی.
حسن پرسید :بابا از کجا متوجه شدید ؟باباش گفت :چون بار اول ودوم ناراحت نشدی ولی دفعه سوم خیلی ناراحت شدی پس معلوم میشه روی کوزه سوم خودت زحمت زیادی کشیدی
