تبليغاتX
کودکانه های زنده یاد سجاد هاشمی

کودکانه های زنده یاد سجاد هاشمی

داستان های کودکان

پول توجیبی

یک روز بهروز وقتی داشت توپ بازی می کرد  تو پش خورد به شیشه ی همسایه وشیشه شکست  وقتی  مادرش فهمید پول توجبی اش را قطع کرد

  او ناراحت شد بعد فکری به سرش زد.  فردا که به مدرسه رفت نقشه اش  رابرای امیرمحمد گفت بهروز به امیر نقشه خطرناکش رو اینجوری گفت: تو باید بروی کلاست ودوست پیدا کنی هروقت با آن ها کا مل دوست شد ی  وقتی  آن ها پول داشتند توی یک فرصت پولهاشون رو ازجیبشون وردار. او قبول نکرد بعد بهروز خودش دست به کار شد و رفت توی کلاس امیر محمد.

  اون از فرصت زنگ ورزش استفاده کرد و نقشه اش رو عملی کرد اما از قضا پسری بهروز را در حال خالی کردن جیب بچه ها از جمله جیب امیر محمد د ید وماجرا رو به معلم گفت. معلم وقتی این قضیه  را شنید به بچّه ها گفت بهروز  را بیا ورند وقتی بهروز را آوردند او گفت که امیر محمد هم دراین کار با او شریک بوده . معلم گفت: شما دو تا باید پول همه را پس بد هید امیر محمد گفت:من که کاری نکردم بهروز گفت:دروغ نگو َپس اون همه پول رو ازکجا آوردی؟ اوگفت : آن ها پول تو جیبی مادرم بود که تو اونها رو ورداشتی بنا براین من چطور با تو شریک بودم ؟از این کار بهروز و صحبت کردنش  همه با صدای بلند خندیدن.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385ساعت 21:17  توسط زنده یاد سجاد هاشمی  | 

پول توجیبی

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385ساعت 6:22  توسط زنده یاد سجاد هاشمی  |