تبليغاتX
کودکانه های زنده یاد سجاد هاشمی

کودکانه های زنده یاد سجاد هاشمی

داستان های کودکان

شیر سلامتی میاره

پسری بود به اسم شهرام.او هیچ وقت شیر نمی خورد.

مادرش می گفت: پسرم به جای نوشابه شیر بخور تا سلامت باشی.

پدرش هم همین حرف رامی زد.

چند روز بعد شروع به سرفه کردن کرد پدر و مادرش او را بردند پیش دکتر و دکتر گفت:او باید شیر و سوپ بخورد بعد که برگشتند خانه مادر شهرام یک لیوان شیر جلویش گذاشت وگفت من می روم کارهایم را بکنم ,وقتی برگشتم تو باید شیر را خورده باشی شهرام که از شیر بدش می آمد شیر را ریخت توی گلدان وقتی که مادرش آمد فکر کرد او شیر را خورده است.

چند هفته بعد مریضی اش شدید ترشداو را دوباره پیش دکتربردندوسط راه اوبه کاری که چند هفته پیش کرده بود اعتراف کرد وقتی آقای دکتر اورا معاینه کرد گفت:فردابیاوریدش تابه اوآمپول بزنم فردای آن روز وقتی آمپول زد به پدر ومادرش قول داد که همیشه شیربخوردتا سالم بماند.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مرداد 1385ساعت 7:23  توسط زنده یاد سجاد هاشمی  | 

به یاری بچه های لبنانی برویم

این روزها فلسطین ولبنان زیر حملات اسرائیل هستند.

اسرائیلی ها چون کشوری ندارند می خواهند لبنان را کشور خود کنند.             

اما دراین جنگ یک نفر با مردم که از کشور خود دفاع می کنند همکاری می کند او رهبرشجاع حزب الله ,سیدحسن نصرالله است او با افرادش به اسرائیل حمله می کند ویکی یکی ازافراداسرائیل کم می کنند. پس مابایدازفلسطین اشغالی ولبنان دفاع کنیم ونگذاریم آمریکا و اسرائیل کودکان مظلوم این دو کشور را بکشند و خاک آنها را تصا حب کنند.

ما باراهپیمایی می توانیم این دورا ضعیف وضعیف تر کنیم.

پس ما هرچه بیشترراهپیمایی کنیم آمریکا واسرائیل ضعیف وضعیف تر می شوند.

      اما یک چیزی قطعا اتفاق می افتد وآنهم پیروزی فلسطین و لبنان است اگر ما دعا کنیم و به آنها کمک کنیم آن ها امیدوار می شوند.        

     من از همه کسانی که این مطلب را می خوانند خواهش میکنم برا ی مردم فلسطین و لبنان دعا کنند و با اهدای خون وکمک مالی به کمک آ ن ها بشتابند.

    "سلام برملت لبنان ,سلام بر حزب الله پیروز وسلام بر رهبر دلاور ومومن عربی ,سید حسن نصر الله "

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مرداد 1385ساعت 9:7  توسط زنده یاد سجاد هاشمی  | 

"دندان کشیدن که ترس ندارد"

پسری بود به اسم کاظم .

یکروز او که دندان شیری اضافی داشت می خواست با مادرش به دندان پزشکی برود او می ترسید که خانم دکتر بگوید باید دندانت را بکشی .                                                                                           

وقتی نوبت آنها شد خا نم دکتر اول اورا معاینه کرد وبعد مادرش را اما می دانید خانم دکتر چه گفت؟

اوگفت: شما وپسرتان باید دندانتان را بکشید بعد مادر کاظم رفت که برای دندان کشیدن نوبت بگیرد او برای خود ش سه شنبه نوبت گرفت وبرای کاظم پنجشنبه.

 وقتی رفتند خانه یادشان آمد که پنجشنبه کار دارند پس کاظم هم با ید روزسه شنبه با مادرش می رفت تا دندانش را بکشد وبا لا خره سه شنبه آمد ؛آنها چند دقیقه ای صبر کردند تا آقا وخانم دکتر بیایند بعد نوبت آنها رسید که آمپول بی حسی بزنند اول به لثه ی کاظم آمپول بی حسی زدند وبعد مادرش را ،کا ظم کمی گریه کرد اما بعد ساکت شد بعد نوبت به کشیدن دندا ن هایشان شد وقتی که نوبت آنها شد کاظم ترسیده بود بالاخره وقتی که آقای دکتر دندان او را کشید او اصلا متوجه نشد بعد آقای دکتر پنبه ای برای جلوگیری از خون ریزی روی دندان گذاشت وبعد دندان مادرش را هم به همین ترتیب کشید و آنها خوشحال از اینکه مشکل دندانشان برطرف شده و هیچ دردی احساس نکردند خوشحال بودند .

.قابل توجه آن هایی که از دندان کشیدن می ترسند.

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم مرداد 1385ساعت 20:6  توسط زنده یاد سجاد هاشمی  |