روزی معلم از بچه ها سر کلاس پرسید بهترین آرزوی شما برای آینده تان چیست هرکسی چیزی گفت نوبت به من که رسید گفتم دوست دارم در آینده فضا نورد شوم اما توی همین سن وسال کم به آروزویم رسید م .
من به فضا رفتم وقتی از سفینه خارج شد م موجودات فضایی را دید م که کارهای جالبی می کردند من دیدم که زمین ها گرم و زرد بود.خورشید هم ازآن جا دور بود.آن جا ستاره ها واضح تر دیده می شد. درآن جا آسما ن به رنگ سفید بود .
ناگهان دیدم سفینه ام دریک گودال خیلی بزرگ است.من از موجودات فضایی کمک خواستم ,با خودم گفتم آن ها که زبان مرا نمی فهمند رفتم درسفینه تا برای دوستانم پیغام بفرستم که دیدم دستگاه خراب است. بعد رفتم که جعبه ی آچار را بیاورم که آن را درست کنم اما این کار چند روز طول کشید و بعدازچند روز توانستم دستگاه را درست کنم و برای دوستانم پیغام فرستادم وآدرس آنجا را به آنها دادم بعد ازیک ساعت آن ها آمدند ومرا بردند صبح که از خواب بلند شدم دیدم همه اینها یک رویا بوده است
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385ساعت 21:22  توسط زنده یاد سجاد هاشمی
|
مجید یک روز با علی داشت آدم برفی می ساختند که خواهر وبرادرمجید آمدند وآن راخراب کردند. آن ها خوششان می آمد خراب کنند و دوباره بسازند . آنها اول یک گلوله ی کوچک درست کردند بعد آن را روی برف ها قل دادند تا بزرگ شد. آنها برای سر آدم برفی هم یک گلوله ی دیگر درست کردند و یک گلوله را هم مثل مار یا یک تکه چوب برای دست ها یش درست کردند. به همدیگر گفتند برای چشم ودهان آدم برفی چکار کنیم ناگهان مجید فکری به سرش زد .مجید رفت و از مادرش چند تکه ذوغال و یک دونه هویچ گرفت و آمد. مجید و علی با استفاده از آنها چشم و دهان آدم برفی را ساختند و بسیار خوشحال شدند بعد مادرش گفت: بایستید تا عکس بگیرم.
آن ها کنار آدم برفی لبخند بر لب عکس گرفتند.
صبح که بیدار شدند دیدند که آدم برفی نیست وفقط ذوغال ها وهویج است .بعد آن ها خوش حال شدند که با آدم برفی عکس گرفتند.
+ نوشته شده در جمعه شانزدهم تیر 1385ساعت 16:51  توسط زنده یاد سجاد هاشمی
|
داراوسا را در جنگل داشتند قا یم موشک بازی می کردند اول سا را قایم شد وبعد که دارا او را گرفت دارا قایم شد
که یک دفعه چشم شا ن به" لاکی" لاک پشت پیرافتا د . گربه ای که رنگ بدنش سفید بود هم ازآن طرف می آمد اسم گربه پیر " پشما لو" بود اوکه گربه ای ازخود راضی بود پایش را روی لاک" لاکی" گذاشت بعد" لاکی" گفت:برای چه مراقب نیستی ؟ "پشمالو" گفت: خود ت برای چه مواظب نیستی؟ بگو مگوی این دوتا خیلی بالا گرفت و در آخر پشمالو با غرور و خود خواهی گفت: فردا باید بیایی تا مسا بقه بدهیم همین جا . داور هم داراوسارا . بعد هم رفت
" لاکی" نارا حت شد داراوسارا گفتند:چراغمگینی ؟اوگفت:آخه می دونم درمسابقه ی فردامی بازم .دارا فکری کرد وگفت:شما همین جا بما نید و به طرف خانه دوید سارا و"لا کی"نمی دانستند که دارا برای چه به خا نه می رود بعد او با روروکش آمد دارا به" لاکی" گفت :تو با این برنده می شوی . روزبعد او در مسا بقه شرکت کرد و برنده شد. بعدآمد و ازدارا وسا را تشکر کرد.
+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم تیر 1385ساعت 12:23  توسط زنده یاد سجاد هاشمی
|
یکی بود.یکی نبود. غیراز خداهیچ کس نبود.
توی روستایی دختر زرنگی بود به نام مریم که به همه کمک می کردو دختر دیگری بود به نام زینب که به هیچ کس کمک نمی کرد .
یک روز پیرزنی از زینب خواست که بقچه اش رابرایش تادم خانه اش بیاورد.اما زینب کمکش نکرد.
اتفاقا ازهمان راه مریم دختر زرنگ آمد .پیرزن از او خواست تا او بقچه اش رابیاورد مریم قبول کرد او بقچه ی پیرزن را تا خانه اش برد.پیرزن ازاو تشکر کرد.
چند روز بعد زینب چیزی داشت که سنگین بود و نمی توانست به تنهایی آن را به خانه ببرد.ازپیرزن کمک خواست. پیرزن به او نگاه معنا داری کرد . زینب به یادکارش افتاد و از رفتارش با پیرزن خجالت کشید و دیگر هیچی نگفت .روزبعد مریم چیزی داشت که سنگین بود.ازپیرزن کمک خواست وپیرزن به او کمک کرد.
زینب از آن پس تصمیم گرفت که به همه کمک کند.
+ نوشته شده در یکشنبه چهارم تیر 1385ساعت 18:14  توسط زنده یاد سجاد هاشمی
|