تبليغاتX
کودکانه های زنده یاد سجاد هاشمی

کودکانه های زنده یاد سجاد هاشمی

داستان های کودکان

نماز

پسری بود به اسم سامان سامان پسرخوبی بود.

یک روزکه داشت با دوستش بازی می کرد وپدرش هم آن ها را نگاه می کرد یک لحظه صدای اذان را شنید سامان به دوستش گفت:تومیدانی نماز چیست؟اوگفت:نه.پدرش گفت:نمازیعنی حرف زدن با خدا.وبعد گفت:پسرها ازسن 15سالگی جشن تکلیف می گیرند ودخترهاازسن9سالگی.و باید نماز بخوانند آن دوگفتند:میشود نمازرابه مایادبدهید.پدرگفت:بله.سامان ودوستش ازپدرتشکرکردند.آنها نمازرایاد گرفتندوتصمیم گرفتندکه همیشه نمازبخوانند

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم خرداد 1385ساعت 18:39  توسط زنده یاد سجاد هاشمی  | 

از همه متشکرم

 

من از همه کسانی که مرا راهنمایی کردند تشکر می کنم و از آنهایی که وبلاگم را معرفی کرده اند به ویژه از آقای دکتر توکلی بسیار ممنونم ببخشید که بخشی از نظرات خوب شما را می آورم

نويسنده: مرد زندگي 

سلام.كار خوبي ميكنين كه تابستون ميخواين داستان بنويسين.شايد يه روز خواستي اينا رو چاپ كني و اونوقت من كلي پز ميدم كه من اولين نفري بودم كه تو وبلاگ سجاد كامنت يا همون نظر دادم.بازم بهت سر ميزنم.ادرس وبلاگم رو نميذارم چون شايد مطالب وبلاگ من براي سن شما مفيد نباشه.

 نويسنده: مهناز

سلام سجاد جان

من شما رو تحسین میکنم . و براتون آرزوی موفقیت میکنم. داری خوب پیش میری .

 

ادامه بده . بازم بتو سر میزنم .

  

 نويسنده: خسرو

سلام دوست نوجوان .همه چیز زندگی برعکس شده است.من 42 سال از خدا فاصله دارم و تو 9سال .من چه چیزی برای آموختن به تو می توانم داشته باشم.تو می توانی به درس صداقت،شهامت و عشق بدهی.و یادت باشد اینها را می توانی از کودکان نزدیکتر از خودت به خدا یاد بگیری و همواره مشق کنی و به ما هم تذکر بدهی.

 

نويسنده: آرمین

سلام سجاد جان.

خیلی خوشحالم که داستان می نویسی و مهمتر از آن در اینترنت این کار را می کنی.

امیدوارم که بتونی داستان های قشنگی بنویسی که البته همینطور هم هست.

امیدوارم که موفق بشی.

من آرمین هستم و 21 سالمه.

امیدوارم در راحت موفق باشی.

در پناه حق باشی

  

 نويسنده: مریم خانومی

سلام سجاد جان

خیلی کار خوبی کردی که تابستونت رو به این کار پرداختی

این طوری دیگه تنبلی نمی کنی حد اقل .......

نوشته هات که خیلی خوبن .

قالب وبلاگت هم خوشگله . اما اگه از یه رنگ دیگه واسه ی قالبت ایتفاده کنی شاید بیشتر به سنت نزدیک باشه . مثل همین قالب اما نارنجیش

و همچنین نوشته هات رو رنگی کنی .

ببخشید فضولی کردماااااا . همینجوریشم خیلی خوبه

 نويسنده: عباسعلي سپاهي يونسي  

سلام سجاد امروز يك دوست به دوستان من اضافه شد و آن دوست هم تو هستي . وقتي مي بينم بچه هاي هم سن سال تو داستان يا شعر مي نويسند خيلي خوشحال مي شوم .راستي من احتمالا در تير ماه كلاس شعر و قصه كودك و نوجوان داشته باشم خوشحال مي شوم تو هم بيايي .داستانت هم جالب بود يكي از داستانهايت را چاپ مي كنم .باز هم به ديدنت مي آيم.

 نويسنده: علی ( Awarebel )

سلام

آفرین آقا سجاد گل .

من هفته ای یک بار به وبلاگت سر میزنم و نظر هم میدم .

موفق باشی .

   

نويسنده: علی ( Awarebel )

راستی این داستانه ماسک رو از روی واقعیت نوشتی یا خیالیه ؟

  

 نويسنده: رضا رضایی  

سلام سجاد جون

من هم پسری 5/4 ساله دارم بنام محمد علی- اون هم به عکاسی و کامپیوتر و موبایل خبلی علاقه داره......

افرین عزیزم سعی کن که زیاد کتاب بخونی

به وبلاگ من هم epr.blogfa.com سرکی بکشی خوشحال میشم حتما آدرس وبلاگتو میزارم تو وبلاگم به عنوان سجاد کوچولو

  نويسنده: هانیه

سلام سجاد جان .. آفرین .. خیلی عالیه

حتما بهت سر میزنم ...

 

نويسنده: ارش

سلام سجادجان وبلاگت که خوبه حالا اگه سوالی در باره وبلاگ نویسی داشتی در خدمتم منم دیر به دیر میام اینترنت

 نويسنده: علیرضا

سلام سجاد جان

وبلاگ قشنگی داری دوست عزیز. با اینکه سنت به ظاهر کمه اما معلومه خیلی باهوش و با استعداد و با اعتقادی. همینطوری ادامه بده و خدا را هرگز فراموش نکن. اگه دوست داشتی میتونی منو به پیوندها و دوستات اضافه کنی. منم خوشحال میشم لینک دوست 9 سالم را توی وبلاگم بذارم. منتظر حضور سبزت در عشق الهی هستم. ممنون که سر زدی و نظر دادی

 

التماس دعا

یا علی

نويسنده: رحمت

مژده ای دل که مسیحا نفسی می اید......

ندیده دوست دارم و روی گلت رو می بوسم

   

نويسنده: لیلا  

سلام عزیز دلم

آفرین خیلی خوشحالم که این کار رو کردی

   

نويسنده: شمس

سجاد جون سلام از تو کوچیکتر هم وبلاگ نویس داریما

  

نويسنده: حاجیه

سلام

خیلی عالی هست که از الان وبلاگ نویسی رو شروع کردی ان شا الله که موفق می شی.

نويسنده: يه دوست

احسنت صد ماشاا... مرحبا بارك ال...

 قبل از هر چيز به مامانت به خاطر داشتن گلي مثل تو تبريك مي گم ومي دونم كه به وجودت افتخار مي كنه .بسيار كار خوبي كردي كه توصيه بابا رو جدي گرفتي چون واقعا" شايستگي شو داري.راستي ! يادت نره هميشه خدا رو شكر كن تا هرروز بيشتر از روز قبل بهت در راه موفقيت كمك كنه .سبز باشي وسلامت نويسنده بزرگ.

    نويسنده: بابات

آقا سجاد این همه قدر شناسی مردم وظیفه من و تو رو سنگین تر کرد تصمیم جدی بگیر تا داستان های قشنگ و با معنا و پر محتوا بنویسی .ضمنا از همه اونهایی كه با نوشته های خود من وتو ومامان رو مورد لطف قرار دادند تشكر مي كنم . بهترین عزت و سربلندی در دنیا و آخرت رو برات از خدای بزرگ آرزو می کنم

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم خرداد 1385ساعت 11:16  توسط زنده یاد سجاد هاشمی  | 

ماسک

پسری بود به اسم یحیی او پسرخوبی بود.

یک روز او دوستش جواد را دید که دارد می آید او رفت ...  

شما فکرمی کنید رفت چه کار کند ؟

می خواهیدبدا نیدرفت چه بیاورد؟

او رفت یک ماسک ترسناک آورد تا دوستش را بترساندبعدآمدویکدفعه به جلوی دوستش  پریددوستش ترسید

یحیی که دید دوستش ترسیده ماسک را درآورد اما جواد  گفت:دیگر با تو دوست نیستم .یحیی از کارش بسیار ناراحت شد.

چند روز بعد معلم درمدرسه مسابقه فوتبال گذاشت سرگروه یک تیم یحیی بود وسرگروه تیم دیگر کس دیگربود معلم دوست یحیی یعنی جواد را  در تیم یحیی گذاشت دو ست یحیی به آقا ی معلم گفت:لطفا من را درگروه دیگر بگذارید.

معلم از جواد پرسید برای چی ؟

جوادگفت:یک روز من ایستاده بودم یحیی ماسک برصورتش زده بودبعدیکدفعه پریدجلوی من ومن خیلی ترسیدم.

معلم گفت:حالا فهمیدم به خاطر شوخی بود.  جوادگفت:بله آقا.

معلم گفت:حالابهتر است آشتی کنید.

بعدیحیی وجواد آشتی کردند وسرصف ایستادند

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385ساعت 19:47  توسط زنده یاد سجاد هاشمی  | 

آبی

در دریا ماهی ای بود که اسمش ابی بود اوهمه ی ماهی ها را دوست داشت  اما ماهی های دیگر اورا دوست نداشتند  ان ها فقط به او می خندیدند و او ناراحت می شد اما یک روزکه یک کوسه به ماهی هاحمله کرد ابی خودش را به کوسه نشان دادوکوسه دنبال او کرد ماهی ها حالا فهمیده بودند که چه دوست خوبی دارند  ابی با سرعت فرارکردیک کشتی غرق شده دیدبه طرف پنجره ی ان رفت ووارد کشتی شد کوسه محکم به کشتی خورد و بی هوش شد بعد که ابی برگشت همه به او می گفتند دوست من بشو.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385ساعت 15:30  توسط زنده یاد سجاد هاشمی  | 

وضو

 

یکی بود. یکی نبود .غیر از خدا هیچکس نبود.

پسری بود به اسم مهرداد.

مهرداد پسر خیلی خوبی  بود.

یک روزبه مادرش گفت:مادرلطفا به من قرآن بده .

- مادرش گفت:وضو گرفته ای ؟

- مهردادگفت:برای چه وضو بگیرم؟

- مادرش گفت:زیرا قرآن مقدس است.

- مهردادگفت:حالا فهمیدم.

مهرداد تصمیم گرفت که قبل از این که به

قرآن دست بزند وضو بگیرد!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385ساعت 13:51  توسط زنده یاد سجاد هاشمی  | 

بسم الله

  یکی بود.یکی نبود.غیراز خداهیچ کس نبود.یک پسری بود به اسم علی .

 

علی فردا امتحان داشت اوخودش رابرای امتحان اماده می کردبعدکه درسش را خواندمادرش به او گفت علی جان  قبل از امتحان بگو بسم الله علی گفت بسم الله یعنی چه؟مادرش گفت:بسم الله نام خداست.   

 

  روزبعد علی وقتی می خواست امتحان بنویسد به یادحرف مادرش افتاد بعد هم گفت  بسم الله الرحمن الرحیم . بعدکه امتحان راتمام  کرد به آموزگار داد آموزگاروقتی امتحان علی رادید

 

گفت آفرین. علی خوشحال شد ازآن به بعدعلی تصمیم گرفت قبل ازهرکاری بسم الله بگوید.

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم خرداد 1385ساعت 17:53  توسط زنده یاد سجاد هاشمی  |