تبليغاتX
کودکانه های زنده یاد سجاد هاشمی

کودکانه های زنده یاد سجاد هاشمی

داستان های کودکان

درچهارخط بنويس دوست داري چه كاره شوي؟چرا؟

  امسال سمانه جان در كتاب بنويسيم سال دوم در زير اين عنوان اينگونه نوشته :

"من دوست دارم سفالگر شوم .من دوست دارم باگل، ظروف سفالي بسازم . من نمي گويم سفالگري بهترين شغل است ؛بلكه همه ي شغل ها خوب است ؛آدم مي تواند هر شغلي كه به آن علاقه داشته باشد را انتخاب كندو بايد تلاش كند تا درآينده به خوبي وخوشي روزهايش را بگذراند"

  سجادم!

  حتما مي داني براي چه اين مطلب را آوردم؛حتما خوب به خاطر داري آن روز را كه تو كتابت را به من دادي و من پاسخت رابه همين سؤال خواندم و از آن چه نوشته بودي تعجب كردم.

يادت هست آن روز به من چه گفتي؟ گفتي تمام دوستانم نوشتند كه مي خواهند فوتباليست يا معلم شوند ،اما تو نوشته بودي:

"من مي خواهم در آينده رئيس جمهور شوم! زيرا با اين كار مي توانم به مردم و كشورم خدمت بيشتري انجام دهم و...."

آن سال من فراموش كردم كتابت را نگه دارم ،اما هيچ وقت جملاتت را فراموش نكردم. هميشه با خودم به آن روزي مي انديشيدم كه تو بزرگ شوي و براي آينده ي شغليت تصميم بگيري ؛ هميشه منتظر بودم كه به تو نوشته ي سال دوم دبستان و همت بلندت در دوران كودكيت  را يادآوري كنم ؛ هميشه.....آخر من فكر مي كردم كه تو آنروز فقط خواسته اي مطلبي را براي پركردن صفحه ي كتابت بنويسي و بس؛اما....

نمي دانم يادت هست خاطره ي آخرين يكشنبه ي زندگي كوتاهت را وتنها خاطره ي خوب بيمارستان دكتر شيخ را؟ آنروزرا مي گويم كه براي گرفتن مغز استخوان به اتاق ريكاوري رفتيم و توآن درد شديد را بدون كمترين ناله و گريه اي تحمل كردي.

  آنروز وقتي كار دكتر تمام شد و وقتي قرار شد به اتاق و تختت كه 200 متري فاصله داشت ،برگرديم مانده بودم كه چگونه مي تواني تحمل كني و با پاي خودت به تختت برگردي ،اما ديدم رزيدنت تخصصي اطفال جناب آقاي "دكتر با صبر" مهربانانه و پدرانه تو را در آغوش گرفت و به روي تخت منتقلت كرد.

من از دكتر تشكر كردم و ايشان از اتاق خارج شد و آن وقت بود كه مادران كودكان هم اتاقيت با كمال تعجب گفتند:چه دكتر مهربوني ! آن يكي گفت:چه دكتراي خوبي پيدا مي شن!سومي گفت:.. بي خبر از همه جا گفتم: آخه سجاد آزمايش مغز استخوان داده؛خنديدندو گفتند:مگه بچه هاي ما ندادن ،اما اصلا دكترا حاضر نيستن حتي به اونا دست بزنن چه برسه به اينكه بغلشون كنن .

گل من ! يادت هست در پاسخ آن مادران متعجب چه گفتي؟

خنديدي وگفتي:"آخه دكتر مي دونست من رئيس جمهور آينده ام " و من هم خنديدم و گفتم:" منم مادر رئيس جمهور آينده ام"

عزيز دلم ! نماندي كه حتي بزرگ شدنت را ببينم چه رسد به.... اما براي هميشه رئيس همه ي وجود داغدار مني.

سجادم! براي شفاي دلمان دعا كن.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت 20:40  توسط زنده یاد سجاد هاشمی  | 

خاطرات مدرسه

     مدتي بود كه دنبال بهانه اي مي گشتم تا مدرسه اي كه سجاد عزيزم حدود 4 سال را در آن گذرانده ، ببينم و با يادآوري خاطرات شيرين گذشته ، قلبم را كمي آرام كنم؛و درآخرين پنجشنبه فروردين ماه سال جاري اين بهانه مهيا شدومن براي ثبت نام" صادق" به همان مدرسه رفتم.

در طول مسير، گرچه شوق ديدار، لبخند را برلبانم جاري كرده بود ،اما ناخودآگاه قطرات اشك نيز بر گونه هايم روان شد.   

آخرين باري كه به مدرسه سر زده بودم ، يك هفته پس از پرواز ناگهاني  سجادم و براي برگرداندن كتاب هايي بود كه او از كتابخانه به امانت گرفته بود؛وامروز.....بچه ها با لباس يك دست در حالي كه رو به قبله ايستاده بودند ،دست برآسمان ،ذكر روز را زمزمه مي كردند.

و من در تلاشي بي حاصل به دنبال سجاد گشتم و شايد هريك از آن بچه ها سجاد من بودند كه با ديدنشان آرام شدم.دلم مي خواست حداقل به دوستانش سربزنم ؛دوستاني كه پدر سجاد مي گفت در روز مجلسش چقدر گريسته بودند؛دلم ميخواست آن دوستش را مي  ديدم كه مديرش گفته بود پس از سجادم تا يك ماه افسردگي گرفته بود؛دلم مي خواست راننده اش "آقاي شاهدي" را ببينم كه چندي قبل از پروازسجادم در يك تماس تلفني از او با نام پسر عزيزش كه خيلي هم دوستش دارد ،ياد كرده بودودلم مي خواست معلمين عزيزش را ببينم .

آن روز من ثبت نام كردم ووقتي از معلمينش سراغ گرفتم ،خوشبختانه معلم كلاس سومش"سركار خانم فرجي زاده" آن جا حضور داشت ؛همان بزرگواري كه تشويق هايش سبب شده بود تا آن سال سجاد من نوشتن را جدي تر بگيرد ؛ و آن قدر اين تشويق ها مؤثر واقع شد كه آن سال هديه ي سجاد در روز معلم ،كتابچه اي بود حاوي داستان هايي كه تا آنروز در وبلاگش نوشته بود ؛ و همان معلم مهربان كه از سجاد هميشه و در هر مناسبتي به نام " نويسنده ي بزرگ " ياد مي كرد در جمع بچه ها از هديه ي سجاد هم به عنوان " هديه اي ماناو هميشگي"تشكر كرده بود .

زماني كه در روز 7 ارديبهشت براي مصاحبه ، به اتفاق پسرم ،صادق و پدرش دوباره به مدرسه رفتيم،مديرسخت كوش و مهربان مدرسه"جناب آقاي پيروزي" را ديديم و ايشان در ضمن صحبت هايش اشاره كرد كه كليپي را از سجاد و عكس هايي كه در مدرسه داشت،آماده كرده اند و قرار شد تا در صورت امكان نمونه اي از آن را به ما هم بدهندونيز در خلال صحبت هايش اشاره كرد به نامه اي كه سركار خانم فرجي زاده از بين يادگار هاي دانش آموزانش پيدا كرده و به مدرسه تحويل داده است و ما با اجازه ي ايشان، از اين متن نمونه اي برداشتيم كه با توجه به فرارسيدن "هفته ي معلم "در اين فضا به يادگار بگذاريم و مي دانم اگر سجاد مي بود حتما در اين آخرين سال دبستانش از همه ي خادمان به علم و فرهنگ و خصوصا از معلمين فداكار مدرسه ي امام رضا(ع)،تشكر مي كرد و من به نيابت از او خطاب به همه ي معلمين عزيز مي نويسم:

                                         هستي تان سبز،روزگارتان سپيد و روزتان مبارك

 والبته سجاد عزيزم هم در سال تحصيلي 86-85 خطاب به معلم عزيزش چنين مي نويسد:

"به نام خدا

سلام معلم من! سركار خانم فرجي زاده

من از شما تشكر مي كنم كه به من علم آموختيد.

من وقتي به اين كلاس آمدم هيچ چيز درباره ي شما و درس هايم نمي دانستم ؛ اما وقتي شما با مهرباني ، خودتان را به من معرفي كرديد؛ من شما را شناختم و وقتي شما با مهرباني به من درس داديد ، من درس را فهميدم.

من ناراحت هستم كه مي خواهم از شما جدا شوم ؛ چون من خاطره هاي شيريني در كنار شما داشتم و حيف است اين خاطرات شيرين و قشنگ از ذهنم فراموش شود.

من پيشاپيش هفته ي معلم را به شما تبريك مي گويم .

از ايزد دانا ،سلامتي شما و خانواده يتان را مي طلبم.

دعا مي كنم كه نامه ي من قابل قبول شما باشد.

در آخر خداحافظي مرا بپذيريد.

خداحافظ .به اميد روزي كه من ،  شما معلم خوب را ببينم.

بازهم خداحافظ

سجادهاشمي "     

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 5:47  توسط زنده یاد سجاد هاشمی  | 

خواب

برای یکی از آفریده های خدا داستانی بنویس:

            پسری بود به اسم مهدی که همیشه به درختان آسیب می رساند . یک شب او در خواب دید که در شهری است که اصلا درخت ندارد و به جای آن کلی ماشین دارد .او نمی توانست درست  نفس بکشد و شهر هم خیلی کثیف شده بود . .. پسر یکدفعه از خواب پرید .او آنقدر ترسیده بود که به خودش قول داد تا دیگر به درختان صدمه ای وارد نکند.

                                             " نوشته شده در کتاب بنویسیم چهارم دبستان"          

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 5:18  توسط زنده یاد سجاد هاشمی  | 

تحویل سالی دیگر بدون حضورتو

 نه لب گشایدم از گل ، نه دل کشد به نبید

چه بی نشاط بهاری که بی رخ تو رسید

نشان داغ دل ماست ، لاله ای که شکفت

به سوگواری زلف تو این بنفشه دمید

بیا که خاک رهت لاله زار خواهد شد

زبسکه خون دل از چشم انتظار چکید.

سجاد عزیز! در فردوس برین و در جوار کروبیان، برای بهاری شدن دل همه ی مسلمین ،دعا کن.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 22:38  توسط زنده یاد سجاد هاشمی  | 

تولدت مبارک

سجاد عزيزم!

نمي دانم صدايمان را مي شنوي وقتي اين روزها يكسره به هم ياد آوري مي كنيم كه تولد توست ؟ نمي دانم ما را مي بيني زماني كه از تو و هديه هايت حرف مي زنيم ؟ نمي دانم به ما سر مي زني و شادي تلخ اين  ايام را در بين ما مشاهده مي كني؟

سجادم!تولد تو، امسال همراه است با ايام ميلاد مسعود پيامبر نورو روشنائي ومن چقدر اين روزها آرزو كردم كاش مي بودي آخر اين چند سال گذشته ، روز تولد تو با ايام حزن و اندوه محرم و صفرهمراه بود و ما هميشه جشني ساده و 5 نفري برايت مي گرفتيم.

گل من!

جشن تولد 9 سالگيت را به خاطر داري؟ ما كه هر چند وقت يكبار فيلم آن را مرور مي كنيم. يادت هست به بهانه بازي هاي رايانه اي تو را به طبقه بالا فرستاديم و خود، سوروسات جشني كوچك را به راه انداختيم ؛ و وقتي كه صدايت زديم و وقتي چشمت به كيك و شمع و ... افتاد ؛ ذوق زده و به زبان برره اي – فيلم مهران مديري – گفتي : ها! خودم ودانستم ؛ وفهميدم كه شما چه مي كنيد! و ما خنديديم و 4 نفري برايت خوانديم:

       تولد    تولد    تولدت مبارك                          بيا شمعا رو فوت كن كه صدسال زنده باشي

و ما تكرار كرديم و تكرار كرديم و از صميم جان برايت آرزوي صدسال زندگي كرديم؛ اما نمي دانستيم كه اين آرزوي ما حتي براي يك سال ديگر هم برآورده نمي شود چه رسد به صدسال ديگر؛و ما نمي دانستيم كه تولد 10 سالگي تو بايد بر سر مزارت باشد و ما نمي دانستيم كه همه ي آرزوهايمان براي تو رو به خاموشي است.

عزيزم!

كاش مي دانستي كه ماهم مثل همه ي پدرو مادر ها چه خوابهاي قشنگي برايت ديده ايم؛كاش مي دانستي كه چه آرزوهاي بزرگي برايت داريم؛ كاش مي دانستي و به اين راحتي تركمان نمي كردي.

فرشته ي آسمانيم! ديروز وقتي كتاب و دفترهايم را جابجا مي كردم چشمم به يكي از دفاتر خاطراتم افتاد ؛ دفتري كه آخرين برگش نوشته اي است كه در آن روزها و به خاطر هشداري كه پزشك معالجم داده بود، به جاي وصيت نامه يا چيزي شبيه اين ؛دور از چشم همه نوشتم تا شايد خاطره اي باشد از من براي شما . اما حالا و در اين فضا مي خواهم برايت بخوانم  و بنويسم تا گوشه اي از آمال تحقق نيافته و سوخته ام را بشنوي:

"سجاد عزيزم! فرزند نازنينم!

با توام ؛ توئي كه سالهاست به بوي تو سرمستم و با لحظه ،لحظه نشستن و برخاستن با تو شادان.

عزيزدلم! پنج سال و اندي است كه به چراغاني دلم آمده اي و همرام وهمدم تنهائيهايم گشته اي. توآن عزيز مني كه در نخستين سال پيوندم،بر شيريني زندگيمان افزودي و با آمدنت گل لبخند را بر لبان ما جاري كردي؛ غلو نمي كنم ، باور كن راست مي گويم، توآمدي و همنشين ما و بخصوص من گشتي و اكنون فرزند نازنينم، نمي دانم در تمام اين لحظات كه سعي برخوب تربيت كردنت داشتم، چگونه با تو برخورد كرم؟ نمي دانم آيا سختگيريهايي را كه نسبت به تو جاري نمودم برمن مي بخشي يا نه؟نمي دانم آيا لحظات در كنار من بودن را به خاطر خواهي داشت و يا همه را به باد فراموشي خواهي سپرد؟

اما عزيزم! باور كن خيلي دوستت دارم و داشته ام و هميشه نگران آينده ي تو هستم. هميشه آرزو مي كنم شاهد رشد تو به بهترين نحو باشم و نمي داني چقدر كيف مي كنم وقتي ديگران از هيبت و مهرباني و ادب و عرفان تو مي گويند و من آرزو مي كنم كه تا هميشه اينها و صدبرابر اينها را داشته باشي.

دلم مي خواهد همچون يك فرزند مهربان همراه پدرومادرت باشي و چونان يك برادررفيق،همراز خواهر و برادرت؛دلم مي خواهد چه من باشم و چه نباشم از مهرورزي به ديگران وبخصوص خانواده ات دريغ نكني؛ دلم مي خواهد پله هاي ترقي دين و دانش را بپيمايي ؛ دلم مي خواهد نمونه اي كامل از يك عبد صالح و يك هموطن كامل باشي؛ دلم مي خواهد سراسر عشق باشي و شور؛ دلم مي خواهد هرچه من براي تو كم گذاشتم ، تو از درگاه حق و به كمك توانائيهايت بگيري و نمي دانم آيا اينها آرزوي بزرگي است؟

مي دانم من كم گذاشته ام ، اما تو به خاطرداشتن پدري خوب و مهربان و صالح و اجدادي طيب و طاهر ، مستحق خيلي بالاتر هستي. پس آنها را كسب كن ،هرطور شده، هرطور شده...."

بزرگ مرد كوچك من ! مي بيني آرزوهاي من همه برآورده شده .....            اما......               واي برمن......

عزيزم!سجادم!

                                 "      تولدت مبارك  "

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 6:12  توسط زنده یاد سجاد هاشمی  | 

به جای گنجشک ها

 

اگر من به جاي گنجشك ها بودم ؛

زبان باز مي كردم و مي گفتم : چرا گنجشك ها را اذيت مي كنيد؟ اين طوري خدا، از شما راضي نيست و در روز قيامت اين دست ها اعتراف مي كنند كه من و بقيه گنجشك ها را اذيت مي كنيد.                                                   

                      به جاي اين كار به ما مهرباني كنيد.

 

                             نوشته شده در كتاب هديه هاي آسمان ( سوم دبستان )  

                                                            16/ 10/ 85

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت 16:47  توسط زنده یاد سجاد هاشمی  | 

بمون با من گل تشنه

"روز سه شنبه 2/11/86 مطابق با 13 محرم الحرام

بيمارستان دكتر شيخ .اتاق i.c.u ساعت 4 وبيست دقيقه صبح"

 

" عزيز دلم ! چشمات رو باز كن .

سجادم ! به من رحم كن .

سجادم! همه تورو از من صحيح و سالم مي خوان ، بگو جوابشون رو چي بدم ؟

سجادم!همين چند ساعت پيش بابا و بقيه اومدند  تورو ديدند و خوشحال شدند كه حالت بهتر از گذشته شده ،بگو حالا چطور جوابشون رو بدم؟

عزيزم ! اصلا من چطوري به ديگران خبر پروازت را بدم؟چي بايد بهشون بگم ؟

سجادم! مگه نديدي بابا با شروع بيماريت چطوري پا دردش شديد شد؟ حالا اگه بفهمه كه ديگه نمي تونه تورو ببينه چه حالي پيدا مي كنه؟بگو جواب بابا رو چي بدم؟

سجادم! چشمات رو باز كن . سجادم ! اينقدر منو اذيت نكن.

سجادم!اگه به من رحم نمي كني حداقل به اوناييكه تورو دوست دارندرحم كن ؛ خودت كه ديدي وقتي خانم .... زنگ زد چطور با بغض و گريه ازم پرسيد: سر بچم چي در آوردي؟!و بعد از شدت گريه نتونست ادامه بده.حالا چي بهش بگم ؟ چطوري تو چشماش نگاه كنم؟جواب اونايي رو كه تو اين مدت كوتاه يكسره به ما سر زدند و يا تلفني احوالپرس تو بودند چي بايد بدم ؟

اگه به من رحم نمي كني حداقل به اونا رحم كن .

عزيزم ! مگه از من آب نمي خواستي؟پاشو .ديگه به حرف پرستار گوش نمي كنم كه گفت: آب برات خوب نيست.پاشو بهت آب بدم.

مگه نمي گفتي : به بابا ،به مامان بزرگ ،به دايي زنگ بزنم و بگم بيان ديدنت؟ حالا چطوري تورو ببيند؟پاشو عزيزم.

سجادم !...."

 

انروز وقتي پس از دقايقي احيا قلبي ،"دكتر يعقوبي" رزيدنت تخصصي بيمارستان با چهره اي مغموم و گرفته خبر وحشتناك پرواز سجادم را به من داد،سرم را برسينه ي بي تپش پرستوی مهاجرم گذاشتم و گريستم و ناله زدم . يادم نيست كه با او چها گفتم اما يقين دارم كه غير از سخنان بالا قسمش دادم كه برگردد ؛به حق خدا،به حق صاحب آن ايام امام حسين ( ع )، به حق صاحب نامش امام سجاد ( ع ) ،به حق ولي نعمتمان امام رضا ( ع )و به حق حضرت رقيه ( س ) كه سالها بود جيره خوار درگاهش بوديم ؛اما گويا پدر و مادر مهربان بچه هاي شيعه – علي و زهرا -  را ديده بود كه به استقبالش آمده بودند و شايد هم در همان چند لحظه زيباييها و آرامش و صفاي  باغهاي بهشت را ديد كه ديگر ميلي براي برگشتن به دنياي مادي  نداشت.

چقدر دلم مي خواست آن ساعت داد مي زدم اما به سختي تحمل كردم – آخر باديدن بچه هايي كه دور تا دور ان اتاق خوابيده بودند و هر حركت بيجايي باعث ضربه اي – شايد جبران ناپذير- به آ نها مي شد،مگر مي توانستم به راحتي عقده دل باز كنم؟ – وشايد همين باعث شد تا پرستارها هم مانع حضور من در بخش نشدند و من توانستم نيم ساعتي را بدور از هرگونه مزاحمتي با جگرگوشه ام خلوت كنم .خلوتي كه حلاوت همراه با سختي اش همدم لحظات تنهايي من در اين يكسال وبراي همه عمرم شده است-

چقدر دوست داشتم آن کابوس وخشتناک سريعتر تمام شود و همچنان كه خودم متوجه خاموشي سجادم شدم ،خودم هم فرياد بزنم :سجاد برگشت ......

چقدر دلم ميخواست وقتي كه صبح شد به پدرش خبر بدهم كه چه شب هولناكي را به سركردم ،اما خوشحال باشم كه به خير گذشت.

چقدر دلم مي خواست...... اما نشد.

ومن با خدای خودم زمزمه کردم که:

الهی رضا بقضائک ،تسلیما لامرک.

خدایا! این اندک رو از ما بپذیر.

ومجبور شدم در اوج ناباوري ،غصه و اندوه ، همزمان با اذان صبح به بزرگواري كه هميشه همدم لحظات اندوهمان بود زنگ بزنم و فقط بگويم : ميشه علي آقارو بياريد اينجا ؟

                               خدا امانتش رو از من گرفت.  

و گريه                              وگريه                                         وگريه.....

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 5:5  توسط زنده یاد سجاد هاشمی  |