تبليغاتX
کودکانه های زنده یاد سجاد هاشمی

کودکانه های زنده یاد سجاد هاشمی

داستان های کودکان

خداحافظ

خداحافظ ای آبی روشن عشق،خداحافظ ای عطر شعر شبانه                   خداحافظ ای همنشین همیشه ،  خداحافظ ای داغ بر دل نشسته                     تو تنها نمی مانی ای مانده بی من،تو را می سپارم به دلهای خسته                    به شب می سپارم تورا تا نسوزد ، به دل می سپارم تو را تا نمیرد                      خداحافظ ای برگ و بار دل من،خداحافظ ای سایه سار همیشه                       اگر سبز رفتی اگر زرد ماندم ، خداحافظ ای نوبهار همیشه 

     چهار سال است که با آمدن محرم ، دل من هم مضاف بر اندیشه سوگ مولایمان حسین (ع) ، عزادار داغ دل خود است ؛ در سه سال گذشته هر بار با ایام عاشورای حسینی(ع) و شهادت زینت عابدین ، امام سجاد (ع) مطلبی را به یاد ساعات عروج سجاد عزیز بر صفحه مجازی وبلاگش به یادگار نوشتم ؛ امسال هم که چون سالیان گذشته قصد نوشتن کردم وچندین بار نوشتم ، هر بار نوشته ها را پاک کردم زیرا که با خود اندیشیدم : چرا باید دیگران را به یاد اندوه پایدار دل خودم بیندازم؟در این روزها که هر کس به نوعی گرفتار غصه ها و دردهای خود است چه نیازیست تا غصه مرا هم بشنوند و بر اندوه دلشان افزوده شود؟..... و این شد که ننوشتم و .....اما خجلت زده دوستانی شدم که مرا با ارسال پیامک هاشان همراهی کردند....

   و اکنون که.... و این ساعات که ....( به تاریخ شمسی) دوباره یادآور لحظات پرواز ناباورانه و ناگهانی سجاد عزیزم است ، دیگر نتوانستم یادش نکنم و برای این که با سخنان غمبار و تکراری دلی را نیازارم و از سویی یادش را پاس داشته باشم یکی از نوشته های بزرگ مرد کوچکم را که به عنوان تکلیف درسی ، در آخرین روزهای حیاتش بر صفحه کتابش به یادگار گذاشته ، می آورم و ضمن سپاس از همه آنان که به یادش و به یادمان هستند  ؛ با زمزمه فاتحه ای برای شادی روح همه پرندگان آسمانی و برای سجاد ، فرشته آسمانی من ، تا درب بهشت همراهیشان می کنیم.       

                    درباره بهداشت عمومی ، دو بند بنویس .

 "ما باید قبل از این که بیماری بسیار قوی شود ، به یک پزشک مراجعه کنیم ، آزمایش بدهیم تا ببینیم در ما بیماری هست یا نه ؟ اگر بیماری در ما باشد و خیلی قوی باشد ، ممکن است ما از بین برویم .

مثلا اگر بیماری آسم و دیابت داشته باشیم و دیر متوجه شویم ، معلوم نیست چه شود ؟ مگر معجزه شود.

بهترین کار برای درامان ماندن از بیماری این است که بهداشت را رعایت کنیم تا سالم بمانیم."

سجادم ! تو که بهداشت را رعایت می کردی ..... تو که ظاهرا بیمار نبودی .... پس چرا اینگونه ، به یک باره تنهایمان گذاشتی ؟ کاش می نوشتی چگونه می توانستیم معجزه را ببینیم ؟ وای بر دل ما ... وای ....

     

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام دی 1390ساعت 23:40  توسط خانواده زنده یاد سجاد هاشمی  | 

یک سرگذشت شنیدینی

  سمانه خانم می نویسد :       

       دیروز معلم گفت : بچه ها فردا امتحان ریاضی داریم ، پس سعی کنید تا خوب درس بخوانید.

        زمانی که زنگ خورد ، من هم درسهایم را خواندم و امروز امتحان دادم ؛ امتحان خیلی سخت بود ولی روز شیرینی بود و من امتحانم را خوب دادم . حالا دارم استراحت می کنم .

        آه یادش بخیر زمانی که اینجا نبودم ! من چند سال است که اینجا هستم و هنوز کلاس چهارم مانده ام ! نه، فکر نکنید که من تنبل هستم! ولی انگاری باید تا آخر عمرم اینجا بمانم.

        وقتی بچه ها به خانه هایشان می روند چقدر تنها می شوم ، همه اش به گذشته فکر می کنم ، حالا هم که اینجا هستم زندگی خوبی دارم گرچه از تمام دوستان صمیمی قبلی ام جدا شده ام ولی اینجا هم دوستان زیادی دارم , اما یک مشکلی هست و آن این که  دوستانی که اینجا هستند با دوستان صمیمی خودشان حرف می زنند نه با من و متاسفانه بعضی از بچه ها هم مرا کثیف یا خط خطی می کنند ، یا این که روی من راه می روند ! راستی می دانید من کی هستم؟

       من قبلا یک  درخت بودم، در یکی از زیباترین جنگل های ایران زندگی می کردم ، یک روز که داشتم استراحت می کردم دراین فکر بودم حالاکه پیر شدم چه اتفاقی برایم می افتد ؛که یک دفعه چند نفرآمدند و مرا و تعدادی از دوستانم را قطع کردند .

        بعد هم  ما را به کارخانه چوب بری بردند و در آنجا مرا صاف کردند ؛ اگر گفتید بعد مرا به کجا بردند؟ نمی دانید؟خوب شاید چون هنوز مرا نشناختید نمی دانید...... پس از آن مرا به نجاری بردند .

        محمود آقای نجار ، با حوصله ی تمام کارش را شروع کرد ، اول وسایل کارش را آماده کرد : خط کش،گونیا،اره و ..... با دقت و ظرافت مرا برش داد ،تکه های مختلف را بامیخ به هم چسباند و ... بالاخره از من یک وسیله ساخت ؛ بعد از مدتی چند نفر آمدند و از محمود آقا پرسیدند : "وسیله های ما آماده است؟ " محمود آقا جواب مثبت داد .آن ها گفتند :" ما می رویم ماشین بیاوریم ."

        محمود آقا به من و دوستانم  رو کرد و گفت : " بالاخره ازشما نیمکت های قشنگی ساختم . وقتش است که به مدرسه بروید و وسیله ای مفید و قابل استفاده برای بچه ها باشید."

       آن جا بود که فهمیدم که دیگر درخت نیستم ، بلکه یک نیمکت هستم و به همین خاطراست که من تا آخر عمرم کلاس چهارم خواهم ماند .

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم دی 1390ساعت 11:20  توسط خانواده زنده یاد سجاد هاشمی  | 

حادثه

آقا صادق می نویسد :

دیروز وقتی که رفتم توی کوچه ، دیدم که یک ماشین به دوستم خورده ودوستم 21 کیلومتر!! به عقب پرتاب شده است ؛ بعد سریع به اورژانس زنگ زدم و آدرس را به آنها گفتم ؛ سپس رفتم سر کوچه نشستم و منتظر آنها شدم .

ناگهان صدایی شنیدم ؛ با خود گفتم :این صدای چیست ؟ بله صدای آژیرآمبولانس بود و پس از مدتی کوتاه آمبولانس رسید .

پرستاران دوستم را به سرعت سوار بر آمبولانس کردند و اورا به بیمارستان منتقل رساندند و من هم با آنها رفتم ؛ آنها دوستم را بلافاصله به اتاق عمل بردند .

 بعد از ساعتی انتظار، دکتر از اتاق عمل بیرون آمد و مادر رامین پیش دکتر رفت تا از حال پسرش جویا شود و من هم در این میان یک کم فضولی کردم! تا ببینم دکتر به مادرش چه می گوید و شنیدم که دکتر گفت :خطر به خیر گذشته است.

 من باشنیدن این خبر یک هورای بلند کشیدم و خدا را شکر کردم که حادثه به خیر گذشته است؛ هی! چی می شد اگر این بچه  حواسش را جمع می کرد .

                      خب دوستم از اتاق بیرون آمد من رفتم تا زودتر ببینمش.

                    بچه ها ! شما همیشه مواظب خودتان باشید، باشه؟!

+ نوشته شده در  جمعه چهارم آذر 1390ساعت 20:53  توسط خانواده زنده یاد سجاد هاشمی  | 

اولین روزه سینا

یکی بود؛یکی نبود.غیر از خدا هیچ کس نبود.توی شهر مشهد یک خانه بود که سینا به همراه پدر و مادر و خواهرش زندگی می کرد.خواهرش که سیما نام داشت 11سال و سینا9سال.

روزهای اول ماه میهمانی خدا، ماه رمضان بود.سینا وقتی می دید که پدر و مادر و خواهرش روزه می گیرند او هم تصمیم گرفت روزه بگیرد.

شب به مادرش گفت: می خواهم روزه بگیرم.می شود مرا بیدار کنید؟

مادرش گفت:آفرین.باشه بیدارت می کنم.اما قبل از این که بری بخوابی،بگو می خوای روزه کامل بگیری یا کله گنجشکی؟اگر نظر من را بخواهی می گویم که بهتر است روزه کله گنجشکی بگیری.

سینا با تعجب گفت:چی؟ روزه کامل؟روزه کله گنجشکی؟من که نمی فهمم یعنی چی؟روزه کامل یعنی چی؟ روزه کله گنجشکی یعنی چی؟بعد با خودش فکر کرد و سپس گفت:فهمیدم یعنی این که اگر میخواهی روزه کله گنجشکی بگیری باید کله ات اندازه گنجشک باشد و اگر بخواهی روزه کامل بگیری باید کله ات اندازه سر پدر و مادرت باشد!

مادرش خندید و  گفت : نه روزه کله گنجشکی یعنی این که وقتی سحر ، سحری می خوری دیگه تا اذان ظهر ، چیزی نخوری بعد از نماز ظهر هم ناهار می خوری و باز تا اذان مغرب چیزی نمی خوری و روزه کامل هم یعنی از بعد از اذان صبح تا اذان مغرب چیزی نخوری؛به هر حال تصمیم با توست.

بعد از کمی فکرکردن ،سینا گفت :می خواهم روزه کامل بگیرم و بعد شب بخیر گفت و خوابید.

وقت سحر مادرش او را بیدار کرد و با خواهر و پدر و مادرش سر سفره نشستند.بعد از سحری سینا برای اینکه کمتر تشنه شود مقداری هندوانه خورد و بعد چند لیوان آب نوشید .بعد از مسواک زدن نماز خواند و خوابید .روز بعد ساعت 8 صبح از خواب بیدار شد می خواست صبحانه بخورد که یادش آمد روزه گرفته است بعد با خواهرش با رایانه قدری بازی کرد .

خلاصه بیست دقیقه مانده به اذان مغرب گفت: پس چرا اذان نمی گویند من تشنه ام ؟

خواهرش گفت :چند دقیقه دیگر صبرکن          

سینا صبر کرد تا اینکه اذان گفتند و نمازش را خواند و شروع به خوردن افطار کرد ،در حال جمع کردن سفره پدر سینا پرسید :پسرم چه احساسی داری از اینکه روزه گرفتی؟

سینا گفت :خیلی خوشحالم چون برای اولین بار در عمرم روزه گرفتم.                                                     

                                            (نوشته شده توسط سمانه به مناسبت اولین روزه صادق)

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم شهریور 1390ساعت 19:10  توسط خانواده زنده یاد سجاد هاشمی  | 

تولدی دیگر

من چو از خاک لحد لاله صفت برخیزم              داغ سودای توام سر سویداباشد         

تو خود ای گوهر یکدانه کجائی آخر                   کز غمت دیده مردم همه دریا باشد

از بن هر مژه ام آب روانست بیا                       اگرت میل لب جوی و تماشا باشد

 امروزسیزده سال از آن اولین نگاه می گذرد ؛ از آن اولین گریه و از اولین لبخندها .باز هم  تماشای بهار را منتظریم در حالی که که حسرت دیدار تو بار سنگینی است بر قلب غمدیده ما. امروز به یاد سیزده سال پیش ، به یاد اولین روز ورود تو به این دنیای خاکی و به یاد ورود اولین شادی به خانه ما ، شادمانیم در حالی که نمی توانیم نعمت وجود تو فرشته آسمانی را جشن بگیریم و در حالی که نمی دانیم در این روز باید خرسند باشیم از تولدت یا افسرده باشیم از ندیدنت ؛ روزگار غریبی است که باید تحملش کرد و باید با آن ساخت .

امروز باز مثل سه سال گذشته ، تمام خاطرات خوش با تو بودن را مرور می کنیم ، باز هم از عمق وجود برایت تولدت مبارک می خوانیم ، باز هم مشتاقیم تا ببینیم هدایای تولدت ،تو را شادمان می کند یا نه ؟ باز هم ....برایت گریه می کنیم و هدیه تولد امسالت را یعنی همان کلام الهی را – قرآن را – بر طبق قلب شکسته مان می گذاریم و بر بال فرشتگان به سویت پرواز می دهیم که : الا بذکر الله تطمئن القلوب.

سجادم! پسرم

 

تولدت ، عیدت و همه سرور جاودانه ات مبارک .

به یاد ما هم باش.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اسفند 1389ساعت 22:32  توسط خانواده زنده یاد سجاد هاشمی  | 

سومین سال هجران

(بیمارستان دکتر شیخ.۰۱/ ۱۱/ ۸۶.روز شهادت امام سجاد (ع) .ساعت ۱۸.دقایقی پس از اذان مغرب . آخرین تشنج )

سجاد عزیزم

امروز و این لحظات یادآور سخت ترین خاطره زندگیم است ، این ساعات و دقایق یادآور همان لحظاتی است که من به حکم تقدیر با تمام وجود ، پرپرزدنت را دیدم و با دردهایت درد کشیدم و تا زنده ام آنرا احساس خواهم کرد ، امروز و این لحظات یادآور پایان راهی است که تنها ده سال بود آغاز شده بود.

عزیز دلم

برای هزارمین بار خاطراتت را مرور می کنم : عکس ها و فیلم هایت ، کتاب و دفترهایت ، آخرین برنامه درسی و امتحانیت ، تاریخ های دفترچه بیمه ات ، مطالب روزنامه های آن روزها را و پیام های دوستانت را در آن و نیز در خانه ای که تو بنا نهاده بودی و امروز صاحب خانه اش آن را رها کرده بود :

"-10 سال عمری کمی است حتی گلهای سرخ هم از این بیشتر عمر می کنند

- سلام و خداحافظ سجاد امیدوارم در بهشت به تو خوش بگذرد حالا تو برای ما دعا کن

- سجاد عزيز تو به اين آقايي ،چطور دلت آمد اينجوري پدر ومادرتو داغدار كني ؟ بيچاره بابات بيچاره مادرت چطور مي تونن بي تو بودن رو تحمل كنن

- چی باید گفت بچه‌جان؟ حالا چه وقت مرگ؟ ................

- وای خدای من گریه امانم نمیدهد .تمام صفحه کیبوردم خیس آب شده

- به اندازه تمام دنیا گریستم در بهشت امن الهی خوش و خرم و جاودانه باش سجاد کوچک من

- از اون بالا بالا ها با دستهاي قشنگت از خدا بخوا تا ما رو ببخشه ... دلم گرفته

- پست بعدی.....از بهشت

- سفرت سبز و ماندگار ای پرنده کوچک

- خداحافظ گلم تو بهشت کنار خوبها دیگه درد نیست دیگه تموم شد

- از مطالبت معلومه كه عاشق خدا بودي...ولي عشق با تمام عظمتش عاشق تو بود...و هست...

- شنیدم رفته ای! ناخودآگاه قرآن را باز کردم تا از مهربان ترین دوستانت بپرسم کجایی! فهمیدم بد جایی نیستی.

- سجاد جان نيستي اما يادت ماندگار است.ما را هم در بهشت دعا كن

- تمام خانواده ي ما اين خبر رو ديدن و دسته جمعي بر اين عزيز از دست رفته فاتحه خونديم مادرم عصري سر كوچه براش خرما پخش كرد خدا رحمتش كنه

- سلام من هم دلتنگ ان فرشته کوچکم که ...
- مرد کوچک شما چقدر بزرگ بود و عزیز که در چنین روزی دست در دست همنامش گذاشت و رفت و مطمئنم مرد کوچک شما - فرشته کوچک ما - در بهشت برین با فرشته های کوچک بدون درد و با آرامش کامل همبازی خواهد بود .

- متأسفم .................... ولي سجاد ديگه درد نمي كشه . لازم نيست آزمايش مغز استخوان بده . او حالا خيلي راحته و شاد . من اين را مطمئنم

- سجاد عزيز ديروز ديدمت كه بر سر شانه هاي صبور مي رفتي سمت ضريح.
-

-

-

- و.... خدا سکوت فرشته هایش را تاب نیاورد و گفت: سجادم! به چشمان فرشته ها
نگاه کن تا حرف دل مامان و بابا را دریابی.
فرشته ها سر را بالا گرفتند.
چشمان فرشته ها خیس خیس بود از بس گریه کرده بودند. "

  و امروز سومین سالی است که چشمانم خیس خیس است از بس گریه کرده ام ، سومین سالی است که بی تو بودن را تجربه می کنم ، سومین سالی است که هر هفته به خانه ات سر می زنم - خانه ای که هر چه دربش را می کوبم کسی جوابم را نمی دهد- ، سومین سالی است که همه اندوهم را با تمام عمق بیکرانش فرو می خورم و ناباورانه هنوز زندگی می کنم ، امروز سومین سالی است ...

پسرکم

چگونه آن همه مصیبت را به یاد بیاورم و دق نکنم ؟ چه کسی می داند که بسته شدن همیشگی چشم های پاره تنت ، آن هم در مقابل بهت و حیرت تو و در مقابل دیده نگران تو ، چه بر سر دلت می آورد ؟ چه کسی می داند وقتی آخرین تصویر تو از فرزندت ، تشنگی و بی تابی و پرپر زدن و لرزیدن باشد  ، چگونه باید تحمل کنی و دم برنیاوری ؟

عزیزم

این غصه بزرگ را فقط به حکم تسلیم در برابر رضای حق می پذیرم و باز هم – تا آن روز که  او بخواهد – ادامه راه می دهم ، اما از تو می خواهم برای همه ما دعا کنی ، از تو می خواهم فراموشمان نکنی ، از تو می خواهم برای همه آنان که به یادت هستند – و حتی امروز پس از سه سال برایت قرآن ختم می کنند- و برای همه آنان که دوستت دارند دعا کنی..... از تو می خواهم ...گاهی دل تنگمان شوی و ....

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم آذر 1389ساعت 17:3  توسط خانواده زنده یاد سجاد هاشمی  | 

پستی از بهشت

سجاد عزیز در اخرین سال حیاتش و به مناسبت ۲۴ تیرماه سالروز ولادت "مقام معظم رهبری " مطلبی را آماده کرده بود  که چون آن روزها مصادف با ایام میلاد حضرت علی (ع) و روز پدر گردید ، نتوانست آن چه را نوشته بود  وارد وبلاگش نماید و ماهم در دوسال گذشته این امکان به دلایل مختلف برایمان مهیا نگشت ، اما امسال به یاد سجاد عزیز و به عشق مولایم سید علی و در این روز مبارک که با میلاد امام عشق و راستی حضرت امام حسین (ع) تلاقی یافته مطلبی را که تهیه و در فایلی آماده نموده بود ، به یادگار می گذارم:

 

سلامي به رهبر

باسلام ولادت رهبر فرزانه ي اسلام و مسلمين جهان آيت الله  العظمي سيدعلي آقاي خامنه اي مبارك باد.

به مناسبت ولادت اين رهبر پاك ومهربان انقلاب آيت الله خامنه اي خاطره اي ازكتاب "آب, آيينه, آفتاب" كه اززبان حجت الا سلام و المسلمين راشديزدي نقل شده است را می نویسم:

موقعي كه در ايرانشهر درمحضرامام درتبعيد بودم ،روزي عده اي از علما از قم براي ملاقات ايشان آمده بودند،وقت نمازهمه براي اقامه نمازجماعت به امامت معظم له آماده شدند همينطوركه نمازجماعت برپا بود ناگهان بز غاله اي وارد اتاق وشروع كرد به اين طرف و آن طرف پريدن ودرآخر سجاده  يكي ازنمازگزاران رابرداشت وباخود برد.

چند نفراز نمازبه كلي آرامش شان به هم خورد وخنديدند كه يكي ازآنهامن بودم واز خنده ما ديگران نيز به غير ازامام خنديدند.

ولي آقانمازشان رابدون هيچ حركت اضافي به پايان رساندند.

ازاقاپرسيدم چطور نمازتان را ادامه دهيد؟آقا فرمودند درمورد چي؟به خاطر بزغاله كه وارد اتاق شده بود.آقا فرمودند: ذره اي ازاين جريان رامتوجه نشدم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم تیر 1389ساعت 7:0  توسط خانواده زنده یاد سجاد هاشمی  |