تبليغاتX
کودکانه های زنده یاد سجاد هاشمی

کودکانه های زنده یاد سجاد هاشمی

داستان های کودکان

خاطره ی تولد امام رضا (ع)

ما جند روز قبل از ميلاد كلاس را تزيين كرديم.

   سرانجام يكشنبه 12/ 09/ 85 يعني تولد آقا امام رضا (ع) شد.ما زنگ اول و دوم  را درس  خوانديم؛ من مقاله اي آماده كرده بودم تا بخوانم ؛ اما يك دفعه لوله ي شوفاژ تركيد. يكي از معلم ها انگشتش را در لوله قرار داد تا آب روي بچه ها نريزد، چون آب جوش جوش بود و اگر روي بچه ها مي ريخت آن ها مي سوختند ؛ ولي الحمدلله به خير گذشت .

         بعد ما رفتيم و نمايش " ضامن آهو " را نگاه كرديم وپس از آن هم به حياط رفتيم و داخل چادر هايي كه در حياط آماده شده بود غذاي حضرت خورديم ؛ وقتي كه غذا تمام  شد ديديم چادر كثيف شده است  و من ديدم كه " رشيدي " نوشابه اش را در برنج هايش ريخته و صحنه خنده داري شده بود.

 پس از تمام شدن برنامه ها هم به خانه برگشتم و استراحت كردم ( آن روز به ما خيلي خوش گذشت.)

نوشته شده توسط سجاد عزیز در دفتر انشاء (تاریخ : ۱۳/ ۰۹/ ۸۵ ) 

 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آبان 1388ساعت 19:33  توسط زنده یاد سجاد هاشمی  | 

خیابان

 

سيمين وسارا مي خواستندبه آن طرف خيابان بروند.سارا مي خواست از فروشگاه دفتر بخرد.سيمين گفت:"بيا راه را نزديك كنيم." سارا گفت :نه،خطرناك است.بهتر است كمي جلوتر وبه سر چهار راه برويم ودر آن جا صبر كنيم تا چراغ راهنمايي براي ماشين ها قرمز شود ومااز خيابان رد شويم."سيمين كمي فكر كرد وگفت:"باشد ولي به يك شرط"

سارا گفت:"چه شرطي؟"

سيمين گفت:"شرطش اين است كه وقتي دفتر من هم تمام شد براي من از آن دفتر هاي قشنگ بخري."

سارا خنديدو گفت:"باشد."

سيمين هم خوشحال شد كه وقتي دفترش تمام شد از آن دفتر هاي قشنگ مي خرد.

البته او وقتي كمي بزرگترشود ،حتما خواهد فهميد كه رد شدن از بعضي قسمت هاي خيابان براي او چقدر خطرناك است ؛ حتي اگر خواهرش دفتر قشنگ برايش نخرد!

+ نوشته شده در  جمعه ششم شهریور 1388ساعت 8:29  توسط زنده یاد سجاد هاشمی  | 

داستان بچه کلاغ

 يكي بوديكي نبود‍؛سال ها پيش در باغ بزرگي پرندگان بسياري زندگي مي كردند. در اين باغ ؛كلاغ كوچكي هم بود كه آرزو داشت پرهاي زيبايي داشته باشد. و مي خواست زيباترين پرنده ي دنيا باشد.يك روزكه در باغ پرواز مي كرد به مادرش رسيد گفت ((مامان جون من دوست دارم پرهاي قشنگي داشته باشته باشم .))

مادرش گفت((عزيزم،تمام كلاغ ها رنگ پرهاي  شان سياه است))

    بچه كلاغ گفت : " ولي مادر من اين رنگ را دوست ندارم ،پرنده هاي ديگر مرا مسخره مي كنند."و رفت تا به بچه كلاغ هاي ديگر رسيد .

   به آن ها گفت : "بياييد برويم به رنگرزي و رنگمان را عوض كنيم." بچه كلاغ هاي ديگر حرف او را گوش ندادند و گفتند:"نبايد اين كار را بكنيم ؛ چون كه خداي مهربان ما را اين طور آفريده است "

     بچه كلاغ ناراحت شد واز پيش آن ها رفت و به رنگرزي رفت وپرهاي خودش را به سطل هاي رنگ زد .

وقتي در جنگل راه مي رفت همه ي نگاه ها به او خيره شده بود و همه با تعجب به او نگاه مي كردند. تااين كه رفت و رفت تا به مادرش رسيد ؛ ولي وقتي مادرش او را ديد، چيزي نگفت.

   آن شب وقتي خوابيدخواب ديد تما م فك وفاميل هايش به حمله كرده  مي گو يند :"اين پرنده ي ناشناس را بيرون كنيد،او از مانيست"

    اوكه خيلي ترسيده بود ازخواب پريدو روزبعد دوباره به رنگرزي رفت ورنگش را سياه كردوقتي به خانه برگشت مادرش وقتي اورا ديد خنديدو به او گفت:آفرين

   بچه كلاغ گفت:((مامان جون مگه رنگ سياه رنگ چيست؟ چرا خدا ما را به اين رنگ آفريده است؟))

مادرش گفت: ((پسرم، رنگ سياه رنگ خانه كسي است كه مارا آفريده است. آيا مي داني چه كسي را مي گويم؟))

    بچه كلاغ گفت : ((خدا))

    اوآن شب به حرف هاي مادرش فكر كردو فهميد ،چه قدرخوب است كه خداي مهربان همه چيزرادرست آفريده است وروزبعدازمادرش معذرت خواهي كرد.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم تیر 1388ساعت 19:52  توسط زنده یاد سجاد هاشمی  | 

درچهارخط بنويس دوست داري چه كاره شوي؟چرا؟

  امسال سمانه جان در كتاب بنويسيم سال دوم در زير اين عنوان اينگونه نوشته :

"من دوست دارم سفالگر شوم .من دوست دارم باگل، ظروف سفالي بسازم . من نمي گويم سفالگري بهترين شغل است ؛بلكه همه ي شغل ها خوب است ؛آدم مي تواند هر شغلي كه به آن علاقه داشته باشد را انتخاب كندو بايد تلاش كند تا درآينده به خوبي وخوشي روزهايش را بگذراند"

  سجادم!

  حتما مي داني براي چه اين مطلب را آوردم؛حتما خوب به خاطر داري آن روز را كه تو كتابت را به من دادي و من پاسخت رابه همين سؤال خواندم و از آن چه نوشته بودي تعجب كردم.

يادت هست آن روز به من چه گفتي؟ گفتي تمام دوستانم نوشتند كه مي خواهند فوتباليست يا معلم شوند ،اما تو نوشته بودي:

"من مي خواهم در آينده رئيس جمهور شوم! زيرا با اين كار مي توانم به مردم و كشورم خدمت بيشتري انجام دهم و...."

آن سال من فراموش كردم كتابت را نگه دارم ،اما هيچ وقت جملاتت را فراموش نكردم. هميشه با خودم به آن روزي مي انديشيدم كه تو بزرگ شوي و براي آينده ي شغليت تصميم بگيري ؛ هميشه منتظر بودم كه به تو نوشته ي سال دوم دبستان و همت بلندت در دوران كودكيت  را يادآوري كنم ؛ هميشه.....آخر من فكر مي كردم كه تو آنروز فقط خواسته اي مطلبي را براي پركردن صفحه ي كتابت بنويسي و بس؛اما....

نمي دانم يادت هست خاطره ي آخرين يكشنبه ي زندگي كوتاهت را وتنها خاطره ي خوب بيمارستان دكتر شيخ را؟ آنروزرا مي گويم كه براي گرفتن مغز استخوان به اتاق ريكاوري رفتيم و توآن درد شديد را بدون كمترين ناله و گريه اي تحمل كردي.

  آنروز وقتي كار دكتر تمام شد و وقتي قرار شد به اتاق و تختت كه 200 متري فاصله داشت ،برگرديم مانده بودم كه چگونه مي تواني تحمل كني و با پاي خودت به تختت برگردي ،اما ديدم رزيدنت تخصصي اطفال جناب آقاي "دكتر با صبر" مهربانانه و پدرانه تو را در آغوش گرفت و به روي تخت منتقلت كرد.

من از دكتر تشكر كردم و ايشان از اتاق خارج شد و آن وقت بود كه مادران كودكان هم اتاقيت با كمال تعجب گفتند:چه دكتر مهربوني ! آن يكي گفت:چه دكتراي خوبي پيدا مي شن!سومي گفت:.. بي خبر از همه جا گفتم: آخه سجاد آزمايش مغز استخوان داده؛خنديدندو گفتند:مگه بچه هاي ما ندادن ،اما اصلا دكترا حاضر نيستن حتي به اونا دست بزنن چه برسه به اينكه بغلشون كنن .

گل من ! يادت هست در پاسخ آن مادران متعجب چه گفتي؟

خنديدي وگفتي:"آخه دكتر مي دونست من رئيس جمهور آينده ام " و من هم خنديدم و گفتم:" منم مادر رئيس جمهور آينده ام"

عزيز دلم ! نماندي كه حتي بزرگ شدنت را ببينم چه رسد به.... اما براي هميشه رئيس همه ي وجود داغدار مني.

سجادم! براي شفاي دلمان دعا كن.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت 20:40  توسط زنده یاد سجاد هاشمی  | 

خاطرات مدرسه

     مدتي بود كه دنبال بهانه اي مي گشتم تا مدرسه اي كه سجاد عزيزم حدود 4 سال را در آن گذرانده ، ببينم و با يادآوري خاطرات شيرين گذشته ، قلبم را كمي آرام كنم؛و درآخرين پنجشنبه فروردين ماه سال جاري اين بهانه مهيا شدومن براي ثبت نام" صادق" به همان مدرسه رفتم.

در طول مسير، گرچه شوق ديدار، لبخند را برلبانم جاري كرده بود ،اما ناخودآگاه قطرات اشك نيز بر گونه هايم روان شد.   

آخرين باري كه به مدرسه سر زده بودم ، يك هفته پس از پرواز ناگهاني  سجادم و براي برگرداندن كتاب هايي بود كه او از كتابخانه به امانت گرفته بود؛وامروز.....بچه ها با لباس يك دست در حالي كه رو به قبله ايستاده بودند ،دست برآسمان ،ذكر روز را زمزمه مي كردند.

و من در تلاشي بي حاصل به دنبال سجاد گشتم و شايد هريك از آن بچه ها سجاد من بودند كه با ديدنشان آرام شدم.دلم مي خواست حداقل به دوستانش سربزنم ؛دوستاني كه پدر سجاد مي گفت در روز مجلسش چقدر گريسته بودند؛دلم ميخواست آن دوستش را مي  ديدم كه مديرش گفته بود پس از سجادم تا يك ماه افسردگي گرفته بود؛دلم مي خواست راننده اش "آقاي شاهدي" را ببينم كه چندي قبل از پروازسجادم در يك تماس تلفني از او با نام پسر عزيزش كه خيلي هم دوستش دارد ،ياد كرده بودودلم مي خواست معلمين عزيزش را ببينم .

آن روز من ثبت نام كردم ووقتي از معلمينش سراغ گرفتم ،خوشبختانه معلم كلاس سومش"سركار خانم فرجي زاده" آن جا حضور داشت ؛همان بزرگواري كه تشويق هايش سبب شده بود تا آن سال سجاد من نوشتن را جدي تر بگيرد ؛ و آن قدر اين تشويق ها مؤثر واقع شد كه آن سال هديه ي سجاد در روز معلم ،كتابچه اي بود حاوي داستان هايي كه تا آنروز در وبلاگش نوشته بود ؛ و همان معلم مهربان كه از سجاد هميشه و در هر مناسبتي به نام " نويسنده ي بزرگ " ياد مي كرد در جمع بچه ها از هديه ي سجاد هم به عنوان " هديه اي ماناو هميشگي"تشكر كرده بود .

زماني كه در روز 7 ارديبهشت براي مصاحبه ، به اتفاق پسرم ،صادق و پدرش دوباره به مدرسه رفتيم،مديرسخت كوش و مهربان مدرسه"جناب آقاي پيروزي" را ديديم و ايشان در ضمن صحبت هايش اشاره كرد كه كليپي را از سجاد و عكس هايي كه در مدرسه داشت،آماده كرده اند و قرار شد تا در صورت امكان نمونه اي از آن را به ما هم بدهندونيز در خلال صحبت هايش اشاره كرد به نامه اي كه سركار خانم فرجي زاده از بين يادگار هاي دانش آموزانش پيدا كرده و به مدرسه تحويل داده است و ما با اجازه ي ايشان، از اين متن نمونه اي برداشتيم كه با توجه به فرارسيدن "هفته ي معلم "در اين فضا به يادگار بگذاريم و مي دانم اگر سجاد مي بود حتما در اين آخرين سال دبستانش از همه ي خادمان به علم و فرهنگ و خصوصا از معلمين فداكار مدرسه ي امام رضا(ع)،تشكر مي كرد و من به نيابت از او خطاب به همه ي معلمين عزيز مي نويسم:

                                         هستي تان سبز،روزگارتان سپيد و روزتان مبارك

 والبته سجاد عزيزم هم در سال تحصيلي 86-85 خطاب به معلم عزيزش چنين مي نويسد:

"به نام خدا

سلام معلم من! سركار خانم فرجي زاده

من از شما تشكر مي كنم كه به من علم آموختيد.

من وقتي به اين كلاس آمدم هيچ چيز درباره ي شما و درس هايم نمي دانستم ؛ اما وقتي شما با مهرباني ، خودتان را به من معرفي كرديد؛ من شما را شناختم و وقتي شما با مهرباني به من درس داديد ، من درس را فهميدم.

من ناراحت هستم كه مي خواهم از شما جدا شوم ؛ چون من خاطره هاي شيريني در كنار شما داشتم و حيف است اين خاطرات شيرين و قشنگ از ذهنم فراموش شود.

من پيشاپيش هفته ي معلم را به شما تبريك مي گويم .

از ايزد دانا ،سلامتي شما و خانواده يتان را مي طلبم.

دعا مي كنم كه نامه ي من قابل قبول شما باشد.

در آخر خداحافظي مرا بپذيريد.

خداحافظ .به اميد روزي كه من ،  شما معلم خوب را ببينم.

بازهم خداحافظ

سجادهاشمي "     

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 5:47  توسط زنده یاد سجاد هاشمی  | 

خواب

برای یکی از آفریده های خدا داستانی بنویس:

            پسری بود به اسم مهدی که همیشه به درختان آسیب می رساند . یک شب او در خواب دید که در شهری است که اصلا درخت ندارد و به جای آن کلی ماشین دارد .او نمی توانست درست  نفس بکشد و شهر هم خیلی کثیف شده بود . .. پسر یکدفعه از خواب پرید .او آنقدر ترسیده بود که به خودش قول داد تا دیگر به درختان صدمه ای وارد نکند.

                                             " نوشته شده در کتاب بنویسیم چهارم دبستان"          

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 5:18  توسط زنده یاد سجاد هاشمی  | 

تحویل سالی دیگر بدون حضورتو

 نه لب گشایدم از گل ، نه دل کشد به نبید

چه بی نشاط بهاری که بی رخ تو رسید

نشان داغ دل ماست ، لاله ای که شکفت

به سوگواری زلف تو این بنفشه دمید

بیا که خاک رهت لاله زار خواهد شد

زبسکه خون دل از چشم انتظار چکید.

سجاد عزیز! در فردوس برین و در جوار کروبیان، برای بهاری شدن دل همه ی مسلمین ،دعا کن.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 22:38  توسط زنده یاد سجاد هاشمی  |